نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
درست بود. نیک می توانست در هر ترافیکی با مهارت خودرویی را دنبال کند. هرگز به خودرو نزدیک نمیشد و هرگز در معرض دید قرار نمی گرفت. گاهی از آن سبقت می گرفت و گاهی آهسته میکرد و به خط سمت راست برمیگشت تا خودرو مورد تعقیب جلو بزند. این کار مستلزم داشتن استعدادی بخصوص بود و برای پلیسی خوب سرمایه ای ترافیکی محسوب میشد. اسلون با عصبانیت فکر کرد: این دفعه برای پلیسی قلابی.
نیک پرسید:
- به نظر تو کجا می رود؟
اسلون جواب داد:
- بیشتر از تو چیزی نمی دانم.
سپس تصمیم گرفت مطلبی اضافه کند:
- میدانی چیست؟ من همیشه معتقد بوده ام که لیسی فارل یک نسخه از یادداشتهای هیثر لندی را برای خودش نگه داشته. اگر این طور باشد، او تنها کسی است که از تمام مطالب آن اطلاع کامل دارد. شاید در آن سه صفحه ی نسخه ی جیمی لندی که گم شد، چیز مهمی وجود داشته باشد. نظر تو چیست، نیک؟
و متوجه شد که نگاه پر سوءظن نیک به سوی او چرخید. ضربه را زده بود. اسلون به خود هشدار داد: او را عصبانی و مضطرب نکن.
حالا نوبت نیک بود که جواب بدهد:
- من هم بیشتر از تو چیزی نمی دانم.
در گریت نک، تاکسی کنار کشید و ایستاد. آیا فارل پیاده می شد؟ اسلون آماده بود در صورت لزوم، پیاده او را تعقیب کند.
اما او در تاکسی ماند. بعد از چند دقیقه تاکسی دوباره به راه افتاد و دو بلوک جلوتر از پمپ بنزین توقف کرد تا راننده مسیر را بپرسد. آنان تاکسی را تا داخل

صفحه 343 از 366