نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
60

کاراگاه اسلون از اینکه مجبور بود در کنار نیک مارس بنشیند و طوری وانمود کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، خون خونش را می خورد. وقتی ترانه ای که از رادیو پخش می شد، گفت همه ی ما برادر هستیم، چیزی نمانده بود اسلون عربده بکشد.
او می دانست الان وقتش نیست حرکتی خصمانه نشان بدهد، چون نیک بلافاصله موضوع را میفهمید. اما به خودش قول داده بود وقتی همه چیز رو شده عقده ی دلش را خالی کند.
ساعت یازده و ربع، بلافاصله بعد از ملاقات با بالدوین، آن دو به خیابان هفتاد شرقی رفتند و مجتمع آپارتمانی را زیر نظر گرفتند. البته نیک از این کار سر در نمیاورد. وقتی او اتومبیل را نزدیک مجتمع پارک میکرد گفت:
- اد، ما داریم وقتمان را تلف میکنیم. تو که واقعا خیال نمیکنی لیسی فارل سر شغل سابقش برگشته باشد، نه؟
اسلون فکر کرد: خوشمزه! و در حالی که سعی میکرد خوش مشرب باشد، گفت:
- اسمش را بگذار شامه ی سگ پیر.
آنان فقط چند دقیقه دیر رسیده بودند. وقتی زنی با کت مشکی کلاه دار از

صفحه 341 از 366