نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
الان دارد دنبالش میگردد.
لیسی برای اولین بار در ماه های طولانی و ناهنجاری که گذرانده بود، احساس فلاکت کامل کرد. تا این حد به اطلاعاتی که لازم داشت، نزدیک شده ولی کارش گره خورده بود. سپس صدای جی را شنید که میگفت:
- شما کاری از دستتان برنمیاید پدر روحانی؟ نه، نمیدانم در کدام مرده شویخانه.
پدر روحانی دست به کار شد و لیسی دوباره با مادرش حرف زد. پدر روحانی به مرده شویخانه ی گریت نک زنگ زد و دروغی مصلحتی گفت. خود را معرفی کرد و گفت یکی از کسانی که به طور مرتب در مراسم کلیسا شرکت میکند، قصد دارد برای بازمانده ی آقای ماکس هافمن که یک سال پیش در ماه دسامبر در گذشته است، کارت تبریک مذهبی بفرستد.
مرده شویخانه تایید کرد که تدارک دفن او را داده است و با کمال میل نشانی خانم هافمن را به پدر روحانی داد.
جی نشانی را به لیسی داد.
لیسی گفت:
- بعدا با همه تان حرف میزنم. محض رضای خدا به کسی نگوید من کجا هستم.
و از دهنش گذشت: دست کم امیدوارم که با تو حرف بزنم.
راننده تاکسی را از توقفگاه بیرون آورد و راهی *آدامز پلیس* ، شماره ی ۱۰شد.
*Adams Place

صفحه 340 از 366