نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
کیت بلافاصله جواب داد:
- لیسی، مامان همین الان رسید. دارد می میرد که با تو حرف بزند.
-کیت، خواهش میکنم...
مادرش پشت خط بود.
- لیسی، من به احدی نگفته بودم تو کجا زندگی میکردی.
لیسی فکر کرد: مادر چقدر ناراحت است. برایش سخت بوده. اما حالا نمی توانم با او حرف بزنم.
و بعد خدا را شکر کرد، چون مادرش گفت:
- جی میخواهد با تو حرف بزند.
وارد گریت نک شدند. راننده پرسید:
- کجا بروم؟
لیسی گفت:
- یک لحظه همین کار بایست.
- خانم، هیچ خوش ندارم یکشنبه ام را اینجا بگذرانم.
وحشت سراپای وجود لیسی را در برگرفت. تویوتای سیاه رنگ سرعت خود را کم کرد و به طرف توقفگاه بزرگراه رفت. او تحت تعقیب بود. احساس کرد بدنش مثل گوشت لخم وارفته است. وقتی دید که مردی جوان به همراه کودکش از خودرو خارج شد، نفسی راحت کشید.
جی بالحنی پرسنده گفت:
- لیسی؟
- جی، نشانی خانم هافمن را برایم گیر آوردی؟
- نمی دانم از کجا گیر بیاورم. باید به دفتر کارم بروم و از آنجا زنگ بزنم و ببینم کسی میداند یا نه. به الکس زنگ زدم. او خیلی خوب ماکس را میشناخت. می گوید نشانی او را در پوشه ی کارتهای ارسالی کریسمس دارد.

صفحه 339 از 366