59
کیت مضطربانه گفت:
- امیدوارم مادر قبل از تلفن لیسی به اینجا برسد.
آنان در اتاق مطالعه ی کلیسا نشسته بودند و با پدر روحانی قهوه مینوشیدند. تلفن در کنار کیت بود.
جی بالحنی اطمینان بخش گفت:
- قاعدتا باید در عرض ده دقیقه به اینجا برسد.
- قرار بود الکس را در نیویورک ببیند و آماده بود که از در خارج شود.
سپس کیت رو به پدر روحانی کرد:
- مادرم در اثر این بدبختی که به سرش آمده، حسابی داغان شده... میداند که دادستان ملامتش میکند که چرا جلوی زبانش را نگه نداشته و کاری احمقانه کرده. او حتی به من هم نگفته بود لیسی کجا زندگی میکند. اگر الان فرصت حرف زدن با لیسی را به او ندهیم، از غصه دق میکند.
جی محتاطانه گفت:
- البته اگر لیسی دوباره زنگ بزند، کیت، شاید چنین فرصتی برایش پیش نیاید.
کیت مضطربانه گفت:
- امیدوارم مادر قبل از تلفن لیسی به اینجا برسد.
آنان در اتاق مطالعه ی کلیسا نشسته بودند و با پدر روحانی قهوه مینوشیدند. تلفن در کنار کیت بود.
جی بالحنی اطمینان بخش گفت:
- قاعدتا باید در عرض ده دقیقه به اینجا برسد.
- قرار بود الکس را در نیویورک ببیند و آماده بود که از در خارج شود.
سپس کیت رو به پدر روحانی کرد:
- مادرم در اثر این بدبختی که به سرش آمده، حسابی داغان شده... میداند که دادستان ملامتش میکند که چرا جلوی زبانش را نگه نداشته و کاری احمقانه کرده. او حتی به من هم نگفته بود لیسی کجا زندگی میکند. اگر الان فرصت حرف زدن با لیسی را به او ندهیم، از غصه دق میکند.
جی محتاطانه گفت:
- البته اگر لیسی دوباره زنگ بزند، کیت، شاید چنین فرصتی برایش پیش نیاید.