نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
در ساث هامپتون به مزایده بگذارم. حدود چهارده ماه پیش. هفته ی اول دسامبر.
الیسی فکر کرد: هفته ی اول دسامبر، چهارده ماه پیش. همان وقت که هیثر لندی هم کشته شد. دو تصادف خودرو به فاصله زمانی چند روز از هم.
جی گفت:
- لیسی، گمان میکنم...
صدای زنگ اف اف به گوش رسید، زنگهای مقطع و پشت سر هم. تیم پاورز علامت میداد که او خارج شود.
- جی، من باید بروم. همانجا بمان. به تو زنگ میزنم. یک چیز دیگر، ماکس هافمن متأهل بود؟
- چهل و پنج ساله بود زن داشت.
- نشانی اش را به من بده. لازمش دارم.
لیسی کیف خود و کت مشکی کلاه داری را که از کمد ایزابل برداشته بود، برداشت و از آپارتمان خارج شد. به انتهای راهرو رفت و جلوی اسانسور ایستاد. علامت آسانسور نشان میداد که به طبقه ی نهم رسیده است. بزودی میرسید. او توانست خود را به پلکان اضطراری برساند و از دیدرس دور شود.
تیم پاورز او را در راه پله ها دید و تعدادی اسکناس تا شده در دستش گذاشت و یک تلفن همراه نیز در جیبش انداخت. گفت:
- اگر با این تلفن بزنی، مدتی وقت میبرد آنان رد تو را پیدا کنند.
قلب لیسی بشدت میتپید، چیزی نمانده بود گیر بیفتد.
- تیم، نمی دانم چطور از تو تشکر کنم.
- تاکسی جلوی در منتظر است، درش هم باز است. کلاهت را بکش روی سرت. امروز در آپارتمان جی ۶ میهمانی است. بنابراین رفت و آمد زیاد است و

صفحه 335 از 366