نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
احتمالا از قدیم او را می شناخته، ناهار خورده. تمام امید من این است که او به نوعی در کار رستوران باشد و تو او را بشناسی. یا شاید بتوانی درباره اش پرس و جو کنی.
- اسمش چیست؟
- روی اسمش لک شده. اما به نظر می رسد ماک با ماکس هافنر است.
بمحض اینکه او نام هافنر را بر زبان آورد صدای ناقوس کلیسا به گوش رسید.
- جی، شنیدی چه گفتم؟ آقای ماک با ماکس هاف...
- ماکس هافمن؟ بله، او را می شناختم. سالها برای جیمی کار میکرد.
لیسی گفت:
- من که نگفتم هافمن، ولی خداوندا، خودش است...
آخرین کلمات ایزابل: بخوان.. نشانش بد... یک مرد...
ایزابل در حالی که سعی میکرد اسم آن مرد را بگوید، نفس آخر را کشید. لیسی یک دفعه متوجه این مسأله شد. ایزابل سعی می کرده این صفحات را از بقیه جدا کند و به جیمی لندی نشان بدهد. سپس لیسی متوجه شد که جی چه گفته و بدنش یخ کرد:
- جی، چرا گفتی او را می شناختی؟
- بیش از یک سال پیش، راننده ای او را زیر گرفت و فرار کرد، لیسی. در شهر *گریت نک*. من در تشییع جنازه اش شرکت کردم.
- چقدر از یک سال بیشتر؟ این خیلی مهم است.
جی گفت:
- بگذار فکر کنم. درست موقعی بود که میخواستم کاری برای رستورانی
*Great neck

صفحه 334 از 366