- بله، البته.
- لطفا گوشی را به او بده.
سلام و احوالپرسی جی صورتی تازه داشت:
- لیسی، این طوری که نمی شود. من محافظی بیست و چهار ساعته برایت استخدام میکنم ولی تو باید از فرار و گریز دست برداری، بگذار کمکت کنیم.
اگر موقعی دیگر بود احتمالا لیسی خیال میکرد او خلقش تنگ است، ولی حالا از لحن کلامش معلوم بود بشدت دلواپس است. حالتش درست مثل حالت تام لینچ بود وقتی در پارکینگ با او حرف میزد. بسرعت از ذهن لیسی گذشت: دیر بود؟ انگار خیلی ازش گذشته.
- جی، باید از اینجا خارج شوم. نمی توانم به خانه ات زنگ بزنم، چون مطمئنم تلفنت کنترل است. دیگر نمی توانم به این طرز زندگی ادامه بدهم. نمی خواهم تحت برنامه ی حفاظتی باشم. میدانم که دادستان می خواهد مرا به عنوان شاهد اصلی در حبس نگه دارد. مطمئنم سرنخ تمام این دردسرها در این است که بفهمیم چه کسی مسوول مرگ هیثر بوده، من هم مثل مادرش متقاعد شده ام که او به قتل رسیدم. سرنخ اینکه چه کسی این کار را کرده در یادداشتهای هیثر است. خدا را شکر که من یک نسخه از آن را برای خودم نگه داشتم و بررسی اش کردم. من باید بفهمم هیثر در چند روز آخر عمرش از چه چیزی ناراحت بوده. سرنخ این مساله در یادداشتهای هیٍر است. اگر بتوانم از آن سر در بیاورم میفهمم ایزابل وارینگ چه فهمیده بود که کشته شد.
- لیسی...
- جی، بگذار حرفم را تمام کنم. اسم یک نفر در این یادداشتها هست که گمان میکنم مهم است. هیثر یک هفته قبل از مرگش با مرد مسنی که
- لطفا گوشی را به او بده.
سلام و احوالپرسی جی صورتی تازه داشت:
- لیسی، این طوری که نمی شود. من محافظی بیست و چهار ساعته برایت استخدام میکنم ولی تو باید از فرار و گریز دست برداری، بگذار کمکت کنیم.
اگر موقعی دیگر بود احتمالا لیسی خیال میکرد او خلقش تنگ است، ولی حالا از لحن کلامش معلوم بود بشدت دلواپس است. حالتش درست مثل حالت تام لینچ بود وقتی در پارکینگ با او حرف میزد. بسرعت از ذهن لیسی گذشت: دیر بود؟ انگار خیلی ازش گذشته.
- جی، باید از اینجا خارج شوم. نمی توانم به خانه ات زنگ بزنم، چون مطمئنم تلفنت کنترل است. دیگر نمی توانم به این طرز زندگی ادامه بدهم. نمی خواهم تحت برنامه ی حفاظتی باشم. میدانم که دادستان می خواهد مرا به عنوان شاهد اصلی در حبس نگه دارد. مطمئنم سرنخ تمام این دردسرها در این است که بفهمیم چه کسی مسوول مرگ هیثر بوده، من هم مثل مادرش متقاعد شده ام که او به قتل رسیدم. سرنخ اینکه چه کسی این کار را کرده در یادداشتهای هیثر است. خدا را شکر که من یک نسخه از آن را برای خودم نگه داشتم و بررسی اش کردم. من باید بفهمم هیثر در چند روز آخر عمرش از چه چیزی ناراحت بوده. سرنخ این مساله در یادداشتهای هیٍر است. اگر بتوانم از آن سر در بیاورم میفهمم ایزابل وارینگ چه فهمیده بود که کشته شد.
- لیسی...
- جی، بگذار حرفم را تمام کنم. اسم یک نفر در این یادداشتها هست که گمان میکنم مهم است. هیثر یک هفته قبل از مرگش با مرد مسنی که