58
ده دقیقه از یازده گذشته بود. لیسی به کلیسای سنت الیزابت زنگ زد. این بار با اولین زنگ، کسی گوشی را برداشت.
- پدر ادوارد، بفرمایید.
لیسی گفت:
- صبح بخیر، پدر ادوارد. من قبلا هم زنگ زدم و پیامی برای کیت تیلور گذاشتم...
او حرف لیسی را قطع کرد:
- یک لحظه صبر کنید. او اینجاست.
از آخرین باری که لیسی با او حرف زده بود دو هفته میگذشت و پنج ماه بود که او را ندیده بود
لیسی گفت:
-کیت. (بعد مکث کرد. بغض گلویش را گرفته بود.)
- لیسی، دلم برایت تنگ شده، دلمان برایت شور میزند. تو کجایی؟
لیسی با لب لرزان لبخندی زد و گفت:
- همان بهتر که ندانی. باور کن. فقط می توانم به تو بگویم تا پنج دقیقه ی دیگر از اینجا خارج میشوم، جی هم پیش توست؟
ده دقیقه از یازده گذشته بود. لیسی به کلیسای سنت الیزابت زنگ زد. این بار با اولین زنگ، کسی گوشی را برداشت.
- پدر ادوارد، بفرمایید.
لیسی گفت:
- صبح بخیر، پدر ادوارد. من قبلا هم زنگ زدم و پیامی برای کیت تیلور گذاشتم...
او حرف لیسی را قطع کرد:
- یک لحظه صبر کنید. او اینجاست.
از آخرین باری که لیسی با او حرف زده بود دو هفته میگذشت و پنج ماه بود که او را ندیده بود
لیسی گفت:
-کیت. (بعد مکث کرد. بغض گلویش را گرفته بود.)
- لیسی، دلم برایت تنگ شده، دلمان برایت شور میزند. تو کجایی؟
لیسی با لب لرزان لبخندی زد و گفت:
- همان بهتر که ندانی. باور کن. فقط می توانم به تو بگویم تا پنج دقیقه ی دیگر از اینجا خارج میشوم، جی هم پیش توست؟