نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- به نظرم بوده ولی دیگر نیست، دیگر نه.
- حالا کجاست؟
جیمی به دستگاه ثبت شماره نگاه کرد.
- نگفت کجاست. به نظرم دستگاه را روشن نکرده بودم. استیو، آیا مردی به نام هافنر برای ما کار میکرده؟
ابوت لحظه ای فکر کرد بعد سرش را تکان داد و گفت:
- گمان نمیکنم. مگر اینکه در آشپزخانه کار میکرده. تو که میدانی چند نفر از آنان میایند و می روند.
- بله، میدانم که چطور می آیند و می روند.
سپس از در باز اتاق نگاهی به اتاق انتظار انداخت. یک نفر آنجا قدم میزد.
- او دیگر کیست؟
-کارلوس است. می خواهد برگردد. می گوید کار کردن با الکس رخوت انگیز است.
- این ولگرد را از اینجا بیرون کن. دوست ندارم کسی زاغ سیاه مرا چوب بزند.
جیمی بلند شد و به سوی پنجره رفت. چشمانش به دور ستها خیره بود انگار نه انگار ابوت آنجاست.
لای منگنه گیر کرده بودی و نمی توانستی به بابا روکنی؟
ابوت میدانست که جیمی با خودش حرف میزند.

صفحه 331 از 366