نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
شده...
جیمی پرسید:
- اسمش را ننوشته؟
- مثل اینکه ماکس هافنر است، یا ماک هافنز.
- چنین کسی را نمیشناسم. شاید از آشنایان مادرش است. شوهر دوم ایزابل خیلی پیر بود. (او مکثی کرد و گفت) خانم فارل ، خیلی به دردسر افتاده ای، نه؟
- بله، درست است.
- حالا میخواهی چه کار کنی؟
- نمیدانم.
- الان کجایی؟
- نمی توانم بگویم.
- مطمئنی صفحات آخر یادداشتها بی خط بوده؟ من تقریبا مطمئن بودم آنها را در اوراقی که تو به من دادی، دیده ام اما صددرصد اطمینان نداشتم.
- بله، آنها را به شما دادم. مطمئنم. برای خودم هم یک نسخه گرفتم. آن صفحات در نسخه ای که دست من است، هست آقای لندی. من معتقدم ایزابل چیزی فهمیده بود که کشته شد. متاسفم، باید بروم.
جیمی لندی صدای قطع شدن تلفن را شنید و بمحض اینکه گوشی را گذاشت، استیو ابوت سر رسید.
- چه شده؟ کارها را در آتلانتیک سیتی متوقف کرده اند؟ زود برگشتی.
استیو ابوت گفت:
- همین الان رسیدم. آنجا خبری نبود. کی پشت خط بود؟
- لیسی فارل. حدس میزنم مادرش پیغام مرا به او داده بود.
- لیسی فارل! خیال میکردم تحت حفاظت است.

صفحه 330 از 366