نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
همان احساس رخوتی به لیسی دست داد که وقتی به مادرش گفته بود در مینیاپولیس زندگی می کند، به او دست داده بود پرسید:
- مدت زیادی که خط را اشغال نکردی؟
علی رغم اطمینان خاطر تیم، لیس مطمئن بود که پلیس همان دور و برها به دنبال او میگردد.
وقتی تیم همراه با مدارکی که نشان میداد از آن آپارتمان استفاده نشده است، بیرون رفت. لیسی صفحات یادداشتهای هیثر را روی هم دسته کرد و آنها را در کیفش گذاشت. دلش میخواست یک بار دیگر به کلیسا زنگ بزند و سعی کند با کیت صحبت کند اما می بایست از آنجا خارج میشد. به ساعت خود نگاه کرد فقط آن قدر وقت داشت که یک بار دیگر شماره ی جیمی لندی را بگیرد.
این بار پس از چهار بار زنگ، جیمی جواب داد. لیسی می دانست که نمی تواند وقت تلف کند. گفت:
- آقای لندی، من لیسی فارل هستم خوشحالم که توانستم با شما تماس بگیرم. چند دقیقه پیش هم زنگ زدم
جیمی گفت:
- طبقه ی پایین بودم.
- آقای لندی، میدانم گفتنی زیاد است، ولی من وقت ندارم. بنابراین بگذارید من حرف بزنم. میدانم چرا می خواستید با من صحبت کنید. جواب مثبت است. سه صفحه ی آخر یادداشتهای هیثر بیخط بود. آن صفحات حاوی مطالبی در مورد نگرانی هیثر در مورد ناراحت کردن شما بود. به طور مرتب تکرار کرده که در منگنه قرار دارد. فقط در صفحه ی اول به مطلبی اشاره شده که توام با شادی بوده. نوشته میخواهد با مردی که ظاهرا از دوستان قدیمی او بوده ناهار بخورد. نوشته او میگفت پیر شده ولی خودش بزرگ

صفحه 329 از 366