نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- دیشب آخر وقت این نوار را از آزمایشگاه فرستادند.
اسلون کنجکاو بود: چه کسی؟ چهره ی همکاران قدیمی اش در ذهنش رژه میرفتند. تونی... لئو... آدام... جک... جیمی...
اسلون به صفحه ی تلویزیون چشم دوخت. دی لیوز آن را روشن کرد و دستگاه را راه انداخت. اسلون به جلو خم شد. تصویر میز درهم و برهم خود را دید. کتش پشت صندلی آویزان بود، همانجا که آن را گذاشته و رفته بود. کلیدها عمدا در جیبش بود تا سارق را اغوا کند، کسی را که مدارک را از دفتر او دزدیده بود.
در قسمت بالای صفحه، می توانست پس کله ی خود را در اتاق بازجویی ببیند. او با لحنی پرخاشگر گفت:
- اینکه دیشب فیلمبرداری شده.
- میدانم باقی اش را ببین.
اسلون مشتاقانه به صفحه ی تلویزیون چشم دوخت. نیک مارس را دید که از اتاق بازجویی بیرون آمد و به دور و بر نگاهی انداخت. فقط دو کاراگاه دیگر در اداره بودند، یکی با تلفن حرف میزد که پشتش به نیک بود و دیگری چرت میزد. مارس دستش را در جیب کت اسلون کرد و دسته کلید او را بیرون آورد آن را در مشتش گرفت و به سوی قفسه ای رفت که هر کس در آن کشویی خصوصی داشت. بسرعت رویش را برگرداند و کلیدها را با دسته کلیدی دیگر عوض کرد سپس از جیب جلوی کت اسلون یک بسته سیگار بیرون آورد.
دی لیوز با لحنی خشک و جدی گفت:
- و اینجا بود که من به موقع از راه رسیدم و او هم به اتاق بازجویی برگشت.
اسلون هاج و واج بود.
- پدر او و پدربزرگش پلیس بودند. هر وقت هم که دلش می خواست به

صفحه 325 از 366