خانه شد. تصمیم گرفت تا خیابان پنجم پیاده برود، بی خبر از اینکه یک خودرو پلیس که هیچ علامتی نداشت بی درنگ به سوی تلفن عمومی رفت که تیم از آن استفاده کرده بود، و نفهمید که بلافاصله از گوشی انگشت نگاری کردند.
***
لیسی با خود گفت: هر ساعت که بیکار اینجا بنشیم یعنی یک ساعت به پیدا شدن ردم توسط کالدول یا حبس شدنم توسط بالدوین نزدیک تر شده ام. مثل این است که در تار عنکبوت گرفتار شده ام.
دلش میخواست می توانست با کیت حرف بزند. مغز کیت خوب کار میکرد او کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد تا با دقت خیابان را ببیند.
پارک مرکزی پر از افرادی بود که می دویدند اسکیت بازی میکردند، قدم میزدند باکالسکای بچه را میراندند. فکر کرد: خوب، معلوم است. امروز یکشنبه است.
ساعت حدود ده صبح یکشنبه بود. حتما کیت و جی الان در کلیسا بودند. آنان هر یکشنبه ساعت ده به کلیسا می رفتند.
لیسی با صدای بلند گفت: البته که میتونم با او حرف بزنم!
سالها بود که کیت و جی عضو کلیسای سنت الیزابت بودند. همه آنان را میشناختند. ناگهان لیسی روحیه گرفت. از اطلاعات نیوجرسی شماره تلفن کلیسا را گرفت. در دل دعا می کرد که کسی آنجا باشد و گوشی را بردارد. اما پیغام گیر وصل شد. تنها کاری که می توانست بکند این بود که برای کیت پیغام بگذارد تا او قبل از ترک کلیسا پیغام را بگیرد این شماره تلفن خودش، خطری بزرگ بود.
***
لیسی با خود گفت: هر ساعت که بیکار اینجا بنشیم یعنی یک ساعت به پیدا شدن ردم توسط کالدول یا حبس شدنم توسط بالدوین نزدیک تر شده ام. مثل این است که در تار عنکبوت گرفتار شده ام.
دلش میخواست می توانست با کیت حرف بزند. مغز کیت خوب کار میکرد او کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد تا با دقت خیابان را ببیند.
پارک مرکزی پر از افرادی بود که می دویدند اسکیت بازی میکردند، قدم میزدند باکالسکای بچه را میراندند. فکر کرد: خوب، معلوم است. امروز یکشنبه است.
ساعت حدود ده صبح یکشنبه بود. حتما کیت و جی الان در کلیسا بودند. آنان هر یکشنبه ساعت ده به کلیسا می رفتند.
لیسی با صدای بلند گفت: البته که میتونم با او حرف بزنم!
سالها بود که کیت و جی عضو کلیسای سنت الیزابت بودند. همه آنان را میشناختند. ناگهان لیسی روحیه گرفت. از اطلاعات نیوجرسی شماره تلفن کلیسا را گرفت. در دل دعا می کرد که کسی آنجا باشد و گوشی را بردارد. اما پیغام گیر وصل شد. تنها کاری که می توانست بکند این بود که برای کیت پیغام بگذارد تا او قبل از ترک کلیسا پیغام را بگیرد این شماره تلفن خودش، خطری بزرگ بود.