نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
تیم پاورز از جای خود بلند شد و گفت:
- حتما.
سپس نظری به صفحات روی میز انداخت و با حالتی متعجب پرسید:
- این کپی یادداشتهای هیثر است؟
لیسی مبهوت شد. گفت:
- بله، همین طور است. تو از کجا میدانی؟
- روز قبل از مرگ خانم وارینگ به اینجا آمدم تا فیلتر رادیاتور را عوض کنم. ما هر سال اوایل اکتبر آن را عوض میکنیم، موقعی که دستگاه خنک کننده به بخاری تبدیل می شود. او یادداشتها را می خواند. به نظرم همان روز آنها را پیدا کرده بود چون هم غمگین به نظر میرسید هم هیجان زده. بخصوص وقتی یکی دو صفحه آخر را خواند.
الیسی به دلش افتاده بود که در شرف دست یافتن به مطلبی مهم است. او پرسید:
- تیم در این مورد چیزی به تو گفت؟
- نه آن طور که باید و شاید. فورا به سراغ تلفن رفت ولی نام کسی که به او زنگ زده در فهرست تلفن ثبت نشده.
- نمی دانی کی بود؟
- نه، اما به نظرم وقتی چشمش به آن اسم افتاد، دور آن را با خودکار خط کشید. یادم می آید اخرین صفحه بود. دیگر باید بروم، لیسی. شماره ی مادرت را به من بده. از اف اف زنگ میزنم و شماره ی لندی را به تو می دهم.
بعد از اینکه تیم آنجا را ترک کرد لیسی به سراغ یادداشتها رفت و اولین صفحه ی بیخط را برداشت. آن را به کنار پنجره برد با اینکه لکه های خون صفحه را پوشانده بود، توانست خطی کمرنگ را زیر نام هافنر تشخیص دهد.
او کیست؟

صفحه 320 از 366