در واقع او لیسی را تهدید کرده بود که اگر چنین کاری کند، به عنوان شاهد حبسش میکند و حالا مطمئن بود که این کار را خواهد کرد، البته اگر دستش به او برسد.
لیسی از جا بلند شد و به طور خودکار بیشتر وزن خود را روی پای چپش داد و به علت شدت درد لبش را گاز گرفت.
دستش را به لبه ی میز گذاشت تا خود را ثابت نگه دارد. سه ورق کاغذ بیخط هنوز روی میز بود. گویی حکم میکرد بی درنگ مورد توجه قرار بگیرد. او یک بار دیگر صفحه ی اول را خواند: برای ناهار با آقای.. ماکس است یا ماک؟ هافنر... حتما لذت خواهم برد. او میگوید پیر شده، من هم که بزرگ شده ام.
لیسی فکر کرد: انگار هیثر به کسی اشاره کرده که از قدیم او را میشناخته. از کی میتوانم بپرسم؟ و جواب اشکار بود. پدر هیثر. لیسی به این نتیجه رسید که او کلید تمام معماهاست.
می بایست لباس میپوشید، چیزی می خورد و تمام نشانه های حضورش را در آنجا از بین می برد. یکشنبه بود تیم پاورز گفته بود اگر قرار شود مشتری به آنجا بیاورند، به او خبر خواهد داد ولی نگران بود مبادا کسی سر زده از راه برسد. به دور و بر نگاه کرد در ذهن سیاهه برداشت. غذاهای داخل یخچال و حوله ی خیس نشان میداد کسی آنجا بوده است.
به این نتیجه رسید که حمامی سریع حالش را جا میاورد. دلش میخواست لباس بپوشد و از شر پیراهن خوابی که متعلق به هیثر بود، خلاص شود. از خود پرسید: اما چه بپوشم؟ از اینکه مجبور بود باز هم چیزی در کمد هیثر پیدا کند، بیزار بود.
بعد از ورود به آنجا حمام کرده و بعد حوله ای بزرگ به دور خود پیچیده بود. سپس خود را مجبور کرده بود دوباره به طبقه ی بالا برود تا لباسی برای
لیسی از جا بلند شد و به طور خودکار بیشتر وزن خود را روی پای چپش داد و به علت شدت درد لبش را گاز گرفت.
دستش را به لبه ی میز گذاشت تا خود را ثابت نگه دارد. سه ورق کاغذ بیخط هنوز روی میز بود. گویی حکم میکرد بی درنگ مورد توجه قرار بگیرد. او یک بار دیگر صفحه ی اول را خواند: برای ناهار با آقای.. ماکس است یا ماک؟ هافنر... حتما لذت خواهم برد. او میگوید پیر شده، من هم که بزرگ شده ام.
لیسی فکر کرد: انگار هیثر به کسی اشاره کرده که از قدیم او را میشناخته. از کی میتوانم بپرسم؟ و جواب اشکار بود. پدر هیثر. لیسی به این نتیجه رسید که او کلید تمام معماهاست.
می بایست لباس میپوشید، چیزی می خورد و تمام نشانه های حضورش را در آنجا از بین می برد. یکشنبه بود تیم پاورز گفته بود اگر قرار شود مشتری به آنجا بیاورند، به او خبر خواهد داد ولی نگران بود مبادا کسی سر زده از راه برسد. به دور و بر نگاه کرد در ذهن سیاهه برداشت. غذاهای داخل یخچال و حوله ی خیس نشان میداد کسی آنجا بوده است.
به این نتیجه رسید که حمامی سریع حالش را جا میاورد. دلش میخواست لباس بپوشد و از شر پیراهن خوابی که متعلق به هیثر بود، خلاص شود. از خود پرسید: اما چه بپوشم؟ از اینکه مجبور بود باز هم چیزی در کمد هیثر پیدا کند، بیزار بود.
بعد از ورود به آنجا حمام کرده و بعد حوله ای بزرگ به دور خود پیچیده بود. سپس خود را مجبور کرده بود دوباره به طبقه ی بالا برود تا لباسی برای