نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
55

وقتی لیسی بیدار شد، به ساعت خود نگاه کرد سه ساعت خوابیده بود. بعد از اینکه چشمانش را باز کرد همان احساسی به سراغش آمد که وقتی روی صندلی دندانپزشک زیر نور آرامش بخش مینشست به سراغش میامد. احساس میکرد چیزی او را آزار می دهد، اما حالا به جای دندان، قوزک پایش درد داشت. هر چند دردش شدید بود آن قدر نبود که از آنچه دور و برش میگذرد بی خبر باشد. میتوانست سر و صدای خیابان و صدای آژیری را که مربوط به آمبولانس با خودرو پلیس و یا آتش نشانی بود بشنود.
اینها صداهای آشنای مانهاتان بودند که در وجود او هیجانات مختلف ایجاد می کردند. اگر چه بابت صدمه ای که دیده بود نگران بود، خیالش راحت بود که جایش امن است. همواره به خود می گفت که همیشه کسی هست که موقع نیاز به دادش برسد.
فکر کرد: اما حالا چنین عقیده ای ندارم، و پتو را از روی خود کنار زد و نشست. کاراگاه اسلون از دست او عصبانی بود چون او یادداشتهای هیثر را از صحنه ی جنایت برداشته بود. بالدوین هم حتما بعد از اینکه فهمیده بود او محل اقامتش را به مادرش بروز داده بعد هم فرار کرده است، حسابی از کوره در رفته بود.

صفحه 316 از 366