نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
جیمی در این فکر بود که پنج سال پیش چه اتفاقی باعث شده بود هیثر آن قدر مضطرب باشد که چیزی را از او پنهان کند؟ نمی توانست این بخش از یادداشتها را ندیده بگیرد. تصور اینکه کسی از هیثر زهر چشم گرفته و فرار کرده بود، او را دیوانه میکرد. حتی حالا، بعد از آن همه مدت، هنوز احتیاج داشت از قضیه سر در بیاورد.
معمای صفحات بی خط یادداشتهای هیثر او را آزار می داد. می توانست سوگند بخورد که آنها را دیده است. اقرار میکرد که وقتی یادداشتها را از لیسی فارل گرفت، فقط نگاهی اجمالی بر آنها انداخت و شب بعد هم که میخواست آنها را بخواند، برای اولین بار بعد از سالها مست کرد اما هنوز هم به خاطر میاورد که آن صفحات بیخط را دیده است.
پلیس ادعا میکرد به هیچ وجه چنین صفحاتی به دستش نرسیده است، و با خود گفت: شاید این طور باشد، اما اگر فرض کنیم که من اشتباه نمیکنم و چنین صفحاتی وجود داشته، احتمالا غیش نمیزد مگر اینکه کسی معتقد بوده آنها مهم هستند. تنها کسی که میتواند حقیقت را به من بگوید، لیسی فارل است. وقتی از یادداشتها کپی می گرفت، احتمالا متوجه شده که بعضی صفحات با بقیه فرق دارد.
جیمی به گونه ای مبهم به یاد میاورد که لکه های روی آن صفحات دیده میشد. او مصمم شد دست به کار شود و به مادر لیسی فارل زنگ بزند و دوباره از او بخواهد با لیسی تماس بگیرد و بپرسد آیا آن صفحات وجود داشته اند یا نه.

صفحه 315 از 366