نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
در مورد قمارخانه ی تازه اش در مقالات درج میشد، اتاق های بهتر، خدمات بهتر، غذای بهتر و تفریح بیشتر به نسبت هر جای دیگر، چه در آتلانتیک سیتی لاس‌وگاس و یا حتی در موناکو، شب افتتاحیه که به طور کامل رزرو شده بود. او می دانست عده ای فقط برای این میایند که از هر چیزی خوششان نیامد، ایراد بگیرند و حتی الامکان شکایت کنند. او عهد کرد که: خوب، آنان هم با من همنوا می شوند.
جیمی اقرار میکرد که هر کسی باید دایم تلاش کند، و در این مرحله هیچ چیز مهمتر از این مسأله نبود. استیو ابوت بشدت درگیر عملیات اجرایی روزمره بود تا بموقع خلاص شود. جیمی دلش میخواست بداند چه کسی فهرست صورت غذا را چاپ کرده و چه کسی دستمال سفره ها را اتو کرده است. میخواست بداند چه شکلی هستند و چقدر هزینه برداشته اند.
اما به نظر میرسید نمی تواند تمام هوش و حواس خود را متوجه قمارخانه کند. مهم نبود چقدر سعی میکرد. مسأله این بود که از دوشنبه ی گذشته که کپی یادداشتها به دستش رسیده بود، ذهنش مشغول بود. اوقات زیادی را صرف بازخوانی آن میکرد. مثل این بود که به خاطراتش نقب میزند و مطمئن نبود دلش بخواهد دیداری تازه کند. از نظر او، هیثر کار احمقانه ای کرده بود که خاطراتش را نوشته بود. او به دورانی اشاره کرده بود که با پدر و مادرش میگذراند، به زمانی که به نیویورک آمده و سعی کرده بود وارد حرفه ی هنر شود و ثبت اینها مانند تازه کردن مداوم خاطرات بود.
چیزی که در یادداشتهای هیثر او را معذب می کرد، این بود که هیثر از او میترسید. چرا هیثر گمان می کرد باید از او بترسد؟ مطمئنا یکی دو بار صابون او به تن اش خورده بود، درست همان کاری که با کسی می کرد که پا روی دمش گذاشته بود. اما این دلیل نمیشد هیثر از او بترسد. جیمی حتی از تصور آن بیزار بود.

صفحه 314 از 366