آن را دشوار میکرد.
فکری به ذهنش رسید. آیا امکان داشت ایزابل در آخرین لحظات زندگی سعی داشته این صفحات را در دست گیرد؟
یک بار دیگر شروع به خواندن آن صفحات کرد. به دنبال سرنخی میگشت تا بفهمد چرا کسی مصمم بوده فقط این سه ورق را بدزدد. تردید نداشت که کالدول میدانست اینها صفحاتی بودند که ارزش داشت برای به دست آوردنش ایزابل را بکشد. اما چرا؟ چه رازی در آن پنهان است؟
در این صفحات بود که هیثر نوشته بود در منگنه قرار دارد و نمی داند چه کند. در واقع این سه صفحه آخرین یادداشتهای او بود. مطالب اولین صفحه ی بیخط و خوش بینانه به نظر می رسید. هیثر نوشته بود برای ناهار با آقای.. ماکس یا ماک هافنر؟ قرار دارد و بعد اضافه کرده بود: «حتما لذت خواهم برد. ماکس میگوید پیر شده، من هم که بزرگ شده ام.»
لیسی فکر کرد: ظاهرا می خواسته از دوستی قدیمی دیدن کند. دلم میخواهد بدانم آیا پلیس با او حرف زده و توانسته سرنخی به دست بیاورد یا نه؟ یا شاید هیثر قبل از اینکه به دردسر بیفتد، با او ناهار خورده.
یادداشتهای اصلی از اداره ی پلیس دزدیده شده بود. لیسی دلش میخواست بداند آیا آنان قبل از به سرقت رفتن یادداشتها، نام افرادی را که در یادداشتها ذکر شده در آورده اند یا نه؟
به اطراف اتاق نگاهی انداخت و بعد سرش را تکان داد با خود گفت: ای کاش کسی را داشتم که در این مورد با او حرف بزنم و برایم خبر بیاورد و ببرد. اما هیچ کس را ندارم. و بعد به خود گفت: حالا که کاملا تک و تنها هستی، بسوز و بساز.
او درباره نگاهی به صفحه ها انداخت و فکر کرد: نه جیمی لندی اینها را
فکری به ذهنش رسید. آیا امکان داشت ایزابل در آخرین لحظات زندگی سعی داشته این صفحات را در دست گیرد؟
یک بار دیگر شروع به خواندن آن صفحات کرد. به دنبال سرنخی میگشت تا بفهمد چرا کسی مصمم بوده فقط این سه ورق را بدزدد. تردید نداشت که کالدول میدانست اینها صفحاتی بودند که ارزش داشت برای به دست آوردنش ایزابل را بکشد. اما چرا؟ چه رازی در آن پنهان است؟
در این صفحات بود که هیثر نوشته بود در منگنه قرار دارد و نمی داند چه کند. در واقع این سه صفحه آخرین یادداشتهای او بود. مطالب اولین صفحه ی بیخط و خوش بینانه به نظر می رسید. هیثر نوشته بود برای ناهار با آقای.. ماکس یا ماک هافنر؟ قرار دارد و بعد اضافه کرده بود: «حتما لذت خواهم برد. ماکس میگوید پیر شده، من هم که بزرگ شده ام.»
لیسی فکر کرد: ظاهرا می خواسته از دوستی قدیمی دیدن کند. دلم میخواهد بدانم آیا پلیس با او حرف زده و توانسته سرنخی به دست بیاورد یا نه؟ یا شاید هیثر قبل از اینکه به دردسر بیفتد، با او ناهار خورده.
یادداشتهای اصلی از اداره ی پلیس دزدیده شده بود. لیسی دلش میخواست بداند آیا آنان قبل از به سرقت رفتن یادداشتها، نام افرادی را که در یادداشتها ذکر شده در آورده اند یا نه؟
به اطراف اتاق نگاهی انداخت و بعد سرش را تکان داد با خود گفت: ای کاش کسی را داشتم که در این مورد با او حرف بزنم و برایم خبر بیاورد و ببرد. اما هیچ کس را ندارم. و بعد به خود گفت: حالا که کاملا تک و تنها هستی، بسوز و بساز.
او درباره نگاهی به صفحه ها انداخت و فکر کرد: نه جیمی لندی اینها را