حالا کالدول کجا بود؟ ناگهان احساس ترس بر سر تا پایش چیره شد. در این فکر بود که آیا او را تا نیویورک دنبال کرده است؟
لیسی به تخت نگاه کرد و دستان خون آلود ایزابل پیش چشمانش مجسم شد که می کوشید صفحات یادداشت را از زیر بالش بیرون بیاورد. هنوز طنین صدای پر از التماس ایزابل را در حال مرگ میشنید: لیسی... یادداشتهای هیثر... به پدرش... فقط به... او... قسم...
با حالتی بوضوح چندش آور به یاد نفس های مقطع و صدای خفه و دردآلود او افتاد: تو... بخوان... به او نشان...
سپس به یاد آورد که ایزابل آخرین تلاش خود را کرد و بعد از آنکه نفسی بیرون داد، نجواکنان گفت: یک مرد...
لیسی برگشت و لنگ لنگان به سوی اتاق نشیمن رفت. وقتی از پله ها پایین می آمد، برای اینکه درد خود را تسکین دهد، با خود گفت: چیزی بخور. حمام کن، بعد برو بخواب تا از این حالت عصبی خلاص شوی. چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید، باید بدانی اینجا ماندنی هستی. جای دیگری نداری بروی.
چهل دقیقه بعد، در حالی که پتو را به دور خود پیچیده بود، روی مبل اتاق نشیمن نشست. نسخه ی یادداشتهای هیثر روی میز قرار داشت. سه صفحه ی بی خط یادداشتها پشت سر هم بود، لکه های خونی که دستخط هیثر را کثیف کرده بود زیر نور ضعیفی که از راهرو می تابید به نقشهای جوهری شباهت داشت که روانشناسان از آن استفاده میکنند. به نظرش رسید که از او میپرسند: «به نظر تو این چه معنی میدهد؟ و از خود پرسید: واقعا چه معنی میدهد؟
هر چند خسته و داغان بود، می دانست به این زودی خوابش نخواهد برد. چراغ را روشن کرد و به سراغ صفحه ی بیخط رفت. لکه های خون خواندن
لیسی به تخت نگاه کرد و دستان خون آلود ایزابل پیش چشمانش مجسم شد که می کوشید صفحات یادداشت را از زیر بالش بیرون بیاورد. هنوز طنین صدای پر از التماس ایزابل را در حال مرگ میشنید: لیسی... یادداشتهای هیثر... به پدرش... فقط به... او... قسم...
با حالتی بوضوح چندش آور به یاد نفس های مقطع و صدای خفه و دردآلود او افتاد: تو... بخوان... به او نشان...
سپس به یاد آورد که ایزابل آخرین تلاش خود را کرد و بعد از آنکه نفسی بیرون داد، نجواکنان گفت: یک مرد...
لیسی برگشت و لنگ لنگان به سوی اتاق نشیمن رفت. وقتی از پله ها پایین می آمد، برای اینکه درد خود را تسکین دهد، با خود گفت: چیزی بخور. حمام کن، بعد برو بخواب تا از این حالت عصبی خلاص شوی. چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید، باید بدانی اینجا ماندنی هستی. جای دیگری نداری بروی.
چهل دقیقه بعد، در حالی که پتو را به دور خود پیچیده بود، روی مبل اتاق نشیمن نشست. نسخه ی یادداشتهای هیثر روی میز قرار داشت. سه صفحه ی بی خط یادداشتها پشت سر هم بود، لکه های خونی که دستخط هیثر را کثیف کرده بود زیر نور ضعیفی که از راهرو می تابید به نقشهای جوهری شباهت داشت که روانشناسان از آن استفاده میکنند. به نظرش رسید که از او میپرسند: «به نظر تو این چه معنی میدهد؟ و از خود پرسید: واقعا چه معنی میدهد؟
هر چند خسته و داغان بود، می دانست به این زودی خوابش نخواهد برد. چراغ را روشن کرد و به سراغ صفحه ی بیخط رفت. لکه های خون خواندن