نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
شر این تصور که جسد ایزابل هنوز آنجاست، خلاص میشود.
در اتاق مطالعه مبلی چرمی بود که به تخت تبدیل می شد. در کنار آن اتاق، توالت و دستشویی هم بود تصمیم گرفت فقط از این دو اتاق استفاده کند. به هیچ وجه نمی توانست روی تختی بخوابد که ایزابل وارینگ روی آن تیر خورده بود.
تیم راجع به خوراکیهای در یخچال چیزهایی گفته بود. در حالی که کاپشنش را در کمد راهرو آویزان میکرد، به یاد آورد که چطور آنجا پنهان شده و دیده بود کورتیس کالدول با عجله از جلوی در کمد رد شد.
به خودش گفت: برو چیزی بخور. گرسنه ای. گرسنگی وضع را بدتر میکند.
تیم سنگ تمام گذاشته بود. در یخچال مقداری مرغ سرخ کرده، سالاد فصل، نان، کمی پنیر و میوه موجود بود. یک شیشه ی نیمه پر هم قهوه روی قفسه قرار داشت. به یاد آورد که با ایزابل از آن قهوه خورده بود.
لیسی با صدای بلند گفت: طبقه ی بالا. هر طور هست باید به آنجا بروی. سپس لیلی کنان نیمی از پله ها را بالا رفت و بعد نرده ی آهنی را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
از اتاق نشیمن به اتاق خواب رفت و به داخل نگاه کرد. پرده ها همچنان کشیده و اتاق تاریک بود چراغ را روشن نکرد
اتاق دقیقا مانند زمانی بود که با کورتیس کالدول آنجا ایستاده بود. هنوز می توانست او را مجسم کند که با حالتی متفکر به اطراف نگاه می کند. او در سکوت منتظر مانده و تصور کرده بود کالدول پیش خود سبک سنگین میکند که آیا خانه را بخرد یا نه.
اکنون می دانست او می خواست مطمئن شود وقتی به سراغ ایزابل میاید راه فراری وجود نداشته باشد.

صفحه 307 از 366