با اولین نظر فهمید که آپارتمان تحت نظر پلیس بوده است. سپس چشمش به کمدی افتاد که شب مرگ ایزابل وارینگ در آن پنهان شده بود. احساس کرد اگر در کمد را باز کند میتواند کیفش را همراه با صفحات آغشته به خون یادداشت های هیثر ببیند.
او در را دو قفله کرد بعد به یاد آورد که کورتیس کالدول کلیدی را که ایزابل وارینگ روی میز راهرو میگذاشت، دزدیده است. آیا قفل را عوض کرده بودند؟ دلش میخواست بداند. او زنجیر پشت در را هم انداخت. اگر چه میدانست اگر کسی براستی قصد ورود داشته باشد، زنجیر به درد نمیخورد.
تیم تمام پرده ها را کشیده و چراغها را روشن کرده بود لیسی فکر کرد: اشتباهی بزرگ! اگر قبلا پرده ها کنار بوده، هرکس از خیابان پنجم با هفتادم به اینجا نگاهی بیندازد، متوجه میشود که کسی اینجاست.
از سوی دیگر، اگر قبلا پرده ها کشیده شده بود و او آنها را کنار میزد علامت میداد که کسی آجاست. او فکر کرد: اوه خدایا، اینجا به هیچ وجه امن نیست.
عکسهای قاب شده ی هیثر در گوشه و کنار اتاق نشیمن دیده میشد. در واقع به نظر می رسید همه چیز مانند زمانی که ایزابل زنده بود دست نخورده مانده است. لیسی بر خود لرزید انگار انتظار داشت ایزابل از پله ها پایین بیاید.
او متوجه شد هنوز کاپشن گرمکنش را در نیاورده است. این لباس معمولی و متفاوت بودن آن با لباسی که قبلا به اینجا میامد، به تن داشت، به احساس جابجایی و نقل مکان او افزود. در حالی که دکمه هایش را باز میکرد، دوباره لرزید ناگهان احساس کرد مزاحمی است که بدون اجازه وارد مکان ارواح شده است.
هر چه زودتر میبایست خود را مجبور میکرد به طبقه ی بالا برود و سری به اتاق خواب بزند. دلش نمیخواست به آنجا برود اما می دانست اگر برود از
او در را دو قفله کرد بعد به یاد آورد که کورتیس کالدول کلیدی را که ایزابل وارینگ روی میز راهرو میگذاشت، دزدیده است. آیا قفل را عوض کرده بودند؟ دلش میخواست بداند. او زنجیر پشت در را هم انداخت. اگر چه میدانست اگر کسی براستی قصد ورود داشته باشد، زنجیر به درد نمیخورد.
تیم تمام پرده ها را کشیده و چراغها را روشن کرده بود لیسی فکر کرد: اشتباهی بزرگ! اگر قبلا پرده ها کنار بوده، هرکس از خیابان پنجم با هفتادم به اینجا نگاهی بیندازد، متوجه میشود که کسی اینجاست.
از سوی دیگر، اگر قبلا پرده ها کشیده شده بود و او آنها را کنار میزد علامت میداد که کسی آجاست. او فکر کرد: اوه خدایا، اینجا به هیچ وجه امن نیست.
عکسهای قاب شده ی هیثر در گوشه و کنار اتاق نشیمن دیده میشد. در واقع به نظر می رسید همه چیز مانند زمانی که ایزابل زنده بود دست نخورده مانده است. لیسی بر خود لرزید انگار انتظار داشت ایزابل از پله ها پایین بیاید.
او متوجه شد هنوز کاپشن گرمکنش را در نیاورده است. این لباس معمولی و متفاوت بودن آن با لباسی که قبلا به اینجا میامد، به تن داشت، به احساس جابجایی و نقل مکان او افزود. در حالی که دکمه هایش را باز میکرد، دوباره لرزید ناگهان احساس کرد مزاحمی است که بدون اجازه وارد مکان ارواح شده است.
هر چه زودتر میبایست خود را مجبور میکرد به طبقه ی بالا برود و سری به اتاق خواب بزند. دلش نمیخواست به آنجا برود اما می دانست اگر برود از