میزدم.
و دلش میخواست بداند تام در مورد او چه فکری میکند.
همان طور که امید داشت، ترافیک سبک بود و تاکسی در عرض چند دقیقه وارد بزرگراهی شد که به سمت جنوب میرفت. فکر کرد: خدا کند تیم آنجا باشد. دلم نمیخواهد پاتریک مرا ببیند. اما بعد یادش آمد که به احتمال زیاد پاتریک آنجا نیست، چون آخرین بار که او را دیده بود قرار بود اول ژانویه بازنشسته شود.
راننده پس از طی خیابانهای مختلف، به خیابان هفتادم رسید و توقف کرد. تیم پاورز بیرون مجتمع منتظر او ایستاده بود. او در تاکسی را برای لیسی باز کرد و با لبخند و گشاده رویی به او خوشامد گفت:
- شب بخیر، خانم
اما هیچ کاری نکرد که نشان دهد او را می شناسد. لیسی پول راننده را داد و لنگ لنگان از تاکسی پیاده شد. خدا را شکر میکرد که بالاخره از دربدری نجات پیدا کرده است. درست بموقع بود، چون دیگر نمی توانست درد قوزک پایش را نادیده بگیرد.
تیم در مجتمع را برای لیسی باز کرد و پنهانی کلید آپارتمان وارینگ را به او داد سپس او را تا جلوی آسانسور همراهی کرد و بعد از پیچاندن کلیدی بخصوص، دکمه شماره ی ده را فشار داد و گفت:
- کاری کردم آسانسور بدون توقف بالا برود این طوری احتمال اینکه کسی تو را ببیند و بشناسد، کمتر است
- تیم... نمیدانم چطور از تو...
تیم حرف او را قطع کرد و گفت:
- زود برو بالا و در را قفل کن، لیسی. خوراکی هم در یخچال هست.
***
و دلش میخواست بداند تام در مورد او چه فکری میکند.
همان طور که امید داشت، ترافیک سبک بود و تاکسی در عرض چند دقیقه وارد بزرگراهی شد که به سمت جنوب میرفت. فکر کرد: خدا کند تیم آنجا باشد. دلم نمیخواهد پاتریک مرا ببیند. اما بعد یادش آمد که به احتمال زیاد پاتریک آنجا نیست، چون آخرین بار که او را دیده بود قرار بود اول ژانویه بازنشسته شود.
راننده پس از طی خیابانهای مختلف، به خیابان هفتادم رسید و توقف کرد. تیم پاورز بیرون مجتمع منتظر او ایستاده بود. او در تاکسی را برای لیسی باز کرد و با لبخند و گشاده رویی به او خوشامد گفت:
- شب بخیر، خانم
اما هیچ کاری نکرد که نشان دهد او را می شناسد. لیسی پول راننده را داد و لنگ لنگان از تاکسی پیاده شد. خدا را شکر میکرد که بالاخره از دربدری نجات پیدا کرده است. درست بموقع بود، چون دیگر نمی توانست درد قوزک پایش را نادیده بگیرد.
تیم در مجتمع را برای لیسی باز کرد و پنهانی کلید آپارتمان وارینگ را به او داد سپس او را تا جلوی آسانسور همراهی کرد و بعد از پیچاندن کلیدی بخصوص، دکمه شماره ی ده را فشار داد و گفت:
- کاری کردم آسانسور بدون توقف بالا برود این طوری احتمال اینکه کسی تو را ببیند و بشناسد، کمتر است
- تیم... نمیدانم چطور از تو...
تیم حرف او را قطع کرد و گفت:
- زود برو بالا و در را قفل کن، لیسی. خوراکی هم در یخچال هست.
***