نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
51

روز هنوز به طور کامل برای کاراگاه اسلون تمام نشده بود. او بعد از ترک ریک پارکر در مرکز بازپروری هاتفورد با پریسیلا پارکر راهی خانه ی او در گرینویچ شد تا اتومبیلش را بردارد.
در راه مانهاتان به اداره زنگ زد تا ببیند اوضاع چطور است. نیک مارس آنجا بود. او به اسلون گفت:
- عملا هر چند دقیقه یک بار بالدوین برایت زنگ زده. میخواهد هر چه زودتر تو را ببیند. نتوانسته با تلفن اتومبیلت تماس بگیرد.
اسلون گفت:
- مطمئنم که نتوانسته.
دلش میخواست بداند اگر بالدوین میدانست او با لیموزین و راننده سری به اطراف زده است، چه می گوید. و بعد با خود گفت: چه میخواهد بداند؟
مارس به او گفت:
- اوضاع بدجوری درهم برهم شده. چیزی نمانده بود لیسی فارل در مینیاپولیس به دام بیفتد، در محلی که پلیس فدرال او را مخفی کرده بود. حالا غیبش زده. بالدوین معتقد است او عازم نیویورک است. می خواهد با ما هماهنگ شود تا قبل از اینکه اینجا به دام بیفتد، پیدایش کنیم و به عنوان

صفحه 299 از 366