نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
در حال عبور بود بچه را زیر نگیرد.
تیم که از این اتفاق ناگوار در حالت بهت به سر می برد، به لیسی گفته بود:
- اگر اتفاق می افتاد حتما من مقصر شناخته میشدم. لیسی، هر وقت احتیاجی داشتی، خبرم کن.
لیسی فکر کرد: حالا به تو احتیاج دارم و منتظر جواب شد.
تیم از شنیدن صدای او تعجب کرد و گفت:
- لیسی فارل، خیال می کردم از روی کره ی زمین غیب شده ای.
لیسی فکر کرد: تقریبا همین طور هم هست. و بعد گفت:
- تیم، به کمکت احتیاج دارم. به من قول داده بودی که...
تیم حرف او را قطع کرد:
- لیسی، هر کاری بگویی، میکنم.
لیسی نجواکنان گفت:
- احتیاج به جایی برای ماندن دارم.
او تنها کسی بود که جلوی باجه ی تلفن ایستاده بود. با این حال، به اطراف نگاه کرد مبادا کسی استراق سمع کند. سپس با عجله گفت:
- تیم یک نفر تعقیبم میکند. به نظرم همان کسی است که ایزابل وارینگ را کشت. دلم نمی خواهد تو را به خطر بیندازم ولی نمی توانم به خانه ی خودم یا یکی از فامیل ها بروم. او هرگز در خانه ی تو به دنبال من نمی گردد. دست کم امشب را می توانم آنجا بمانم، در آپارتمان ایزابل وارینگ. تیم، خواهش میکنم این خیلی مهم است. به هیچ کس حرفی نزن. وانمود کن هرگز با هم حرف نزده ایم.

صفحه 298 از 366