امروز صبح او بشدت ترسیده بوده و برای همین هم آنان آنجا بودند.
سونسون با لحنی نه چندان متقاعد کننده گفته بود:
- شاید او به دیدن دوستش رفته.
تام فکر کرد: شاید او را دزدیده باشند. حتی بچه هم می توانست بفهمد پلیس از گفتن حقیقت اجتناب میکند.
افراد پلیس سعی کرده بودند روث ویل کاکس را در باشگاه ورزشی توین ستییز پیدا کنند، اما او در تعطیلات آخر هفته کار نمیکرد. آنان گفتند امیدوارند توصیفی کاملتر از مردی که ادعا میکرد پدر آلیس است، به دست آورند.
تام به سونسون گفته بود که آلیس قول داده است به او زنگ بزند و سونسون با حالتی عبوس و لحنی آمرانه گفته بود:
- اگر با او حرف زدی، به او بگو فورا با من تماس بگیرد.
تام شبی را مجسم کرد که آلیس آرام و دوست داشتنی پشت پنجره ی خانه ی آن بانکدار ایستاده بود و از این تجسم به خشم آمد و گفت:
- چرا به من اعتماد نکردی؟ امروز صبح به هر دری زدی که از دستم در بروی.
او سرنخی احتمالی در دست داشت که پلیس با او در میان گذاشته بود. همسایه ای گزارش داده بود که آلیس را ساعت یازده دیده که سوار اتومبیلش شده است. تام فکر کرد: یک ربع به یازده از پیش او رفتم. اگر حرف همسایه درست باشد، ده دقیقه بعد از رفتن من، او هم رفته.
تام در این فکر بود که او ممکن است کجا رفته باشد؟ از خود پرسید: او واقعا کی بود؟
تام به تلفن قدیمی سیاه رنگ که شماره گیر چرخشی داشت، زل زد. در دل دعا می خواند و التماس میکرد: به من زنگ بزن، آلیس. اما ساعات
سونسون با لحنی نه چندان متقاعد کننده گفته بود:
- شاید او به دیدن دوستش رفته.
تام فکر کرد: شاید او را دزدیده باشند. حتی بچه هم می توانست بفهمد پلیس از گفتن حقیقت اجتناب میکند.
افراد پلیس سعی کرده بودند روث ویل کاکس را در باشگاه ورزشی توین ستییز پیدا کنند، اما او در تعطیلات آخر هفته کار نمیکرد. آنان گفتند امیدوارند توصیفی کاملتر از مردی که ادعا میکرد پدر آلیس است، به دست آورند.
تام به سونسون گفته بود که آلیس قول داده است به او زنگ بزند و سونسون با حالتی عبوس و لحنی آمرانه گفته بود:
- اگر با او حرف زدی، به او بگو فورا با من تماس بگیرد.
تام شبی را مجسم کرد که آلیس آرام و دوست داشتنی پشت پنجره ی خانه ی آن بانکدار ایستاده بود و از این تجسم به خشم آمد و گفت:
- چرا به من اعتماد نکردی؟ امروز صبح به هر دری زدی که از دستم در بروی.
او سرنخی احتمالی در دست داشت که پلیس با او در میان گذاشته بود. همسایه ای گزارش داده بود که آلیس را ساعت یازده دیده که سوار اتومبیلش شده است. تام فکر کرد: یک ربع به یازده از پیش او رفتم. اگر حرف همسایه درست باشد، ده دقیقه بعد از رفتن من، او هم رفته.
تام در این فکر بود که او ممکن است کجا رفته باشد؟ از خود پرسید: او واقعا کی بود؟
تام به تلفن قدیمی سیاه رنگ که شماره گیر چرخشی داشت، زل زد. در دل دعا می خواند و التماس میکرد: به من زنگ بزن، آلیس. اما ساعات