نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
جرج سونسون پرسید:
- آقای لینچ، آلیس را از کجا میشناسید؟
تام گفت:
- ببین، تا جوابم را ندهی، جوابت را نمی دهم. آلیس کجاست؟ چرا شما اینجا هستید؟ اصلاکی هستید؟
سونسون به طور مختصر گفت:
- من معاون کلانتر هستم. نمیدانم خانم کارول کجاست. فقط میدانم تهدیدش کرده بودند.
تام بالحنی پر هیجان گفت:
- پس آن مردی که دیروز در باشگاه بود و ادعا میکرد پدرش است. دروغ میگفت؟ همین تصور را می کردم. اما وقتی به آلیس گفتم، حرفی نزد فقط گفت باید برود و به مادرش زنگ بزند.
سونسون گفت:
-کدام مرد؟ آقای لینچ هر چه راجع به او میدانی برایم بگو، شاید باعث نجات آلیس کارول شود.
***
وقتی بالاخره تام لینچ به خانه رسید، ساعت از چهار و نیم گذشته بود چراغ پیغام گیر چشمک میزد و شماره ی آن نشان میداد که چهار پیام دریافت کرده است، اما همان طور که انتظار داشت هیچ کدام پیام آلیس نبود.
او بی آنکه حتی کاپشن خود را در آورد، کنار میز تلفن نشست و دستانش را در هم گره کرد. تنها چیزی که سونسون به او گفته بود این بود که خانم کارول تهدیدهایی تلفنی دریافت کرده و با مادرش هم تماس گرفته است. ظاهرا

صفحه 293 از 366