نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
حس نفرت انگیز اجتناب ناپذیری به تام هشدار میداد که حضور پلیس برای خاطر آلیس است. او بالاخره توانست دورتر از ساختمان محلی برای توقف گیر بیاورد و بسرعت به آن سو دوید. پلیسی که مقابل در ورودی ایستاده بود جلوی او را گرفت.
او گفت:
- میخواهم بروم بالا. دوست دخترم اینجا زندگی میکند. باید ببینم حالش خوب است؟
- دوست دخترت کیست؟
- آلیس کارول. در آپارتمان اف ۴.
تغییر حالت چهره ی مامور پلیس، تام را به شک انداخت که برای آلیس اتفاقی افتاده است.
مامور پلیس گفت:
- با من بیا. تو را به آنجا می برم.
داخل آسانسور، تام به خود فشار آورد تا جرات پیدا کند و سوالش را به صورت کلمات ادا کند.
- حالش خوب است؟
- چرا صبر نمیکنی تا با رئیس حرف بزنی، آقا؟
در آپارتمان آلیس باز بود. سه مامور اونیفورم پوش داخل آپارتمان بودند که تام بی درنگ مرد مسن تر را شناخت. همان مردی بود که شب قبل آلیس را جلوی ساختمان پیاده کرده بود و حالا داشت به دیگران دستور میداد.
تام حرف او را قطع کرد و گفت:
- چه بلایی سر آلیس آمده؟ او کجاست؟
و از حالت تعجب مرد فهمید که او را شناخته است، اما وقتی برای تلف کردن نداشت.

صفحه 292 از 366