نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
49

تک تک سلولهای تام لینچ فریاد می زد و از او می خواست الیس را تنها نگذارد. او هشت - نه کیلومتری در مسیر سنت پال پیش رفته بود که با چرخشی سریع سر خودرو را برگرداند. خیال داشت بعد از اینکه لیسی با مادرش یا هر کسی دیگر که با هم اختلاف داشتند، حرف زد، برایش توضیح دهد که دلش نمیخواهد مزاحم او باشد و وبال گردنش شود. تام برای خود دلیل می آورد که لیسی می توانست اجازه دهد او را در راهرو و یا حتی در اتومبیل منتظر بماند تا بعد از اینکه لیسی آمادگی داشت، بالا برود.
تام فکر کرد: معلوم است که او به دردسر افتاده. میخواهم کنارش باشم.
حالا که تصمیم به برگشت گرفته بود بی حوصله هم شده بود و از دست راننده های محتاطی که به علت بارش برف حلزون وار رانندگی میکردند، حرص میخورد.
اولین دلیل به دردسر افتادن لیسی، منظره ی خودروهای پلیس جلوی ساختمان بود که چراغهای گردانشان روشن و خاموش میشد. ماموری که مسؤول هدایت خودروها و باز کردن خیابان بود به طور جدی رانندگان فضولی را که سرک می کشیدند تا از ماجرا سر در بیاورند، حرکت می داد.

صفحه 291 از 366