نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
زانویش میرسید.
لیسی فکر کرد: فراموشش کن. نباید بگذاری مانعت شود. بخت یارت بوده که زنده هستی. حالا احساس درد میکنی؟ باید نقشه بکشی.
بعد از رسیدن به شیکاگو، با اولین پرواز عازم نیویورک میشد.
فکر کرد: وقتی به آنجا رسیدم چه کنم؟ کجا بروم؟ خانه ی خودم که نمی توانم بروم. به خانه ی کیت و مادرم هم نمی توانم بروم؛ چون آنان را به خطر میندازم. پس کجا؟
او پول بلیت هواپیما را با کارت اعتباری اش به نام آلیس کارول پرداخته بود. برای پرواز به نیویورک هم میبایست از همان کارت استفاده میکرد. کارت اعتباری اش تا سه هزار دلار اعتبار داشت. شاید آن قدر برایش می ماند که بتواند در یکی از هتلهای مانهاتان اتاق بگیرد. از سوی دیگر، مطمئن بود وقتی دادستان کل میفهمید او گم شده است، از طریق کارت اعتباری رد او را پیدا میکند. اگر در هتل اتاق میگرفت، گاری بالدوین قبل از طلوع خورشید مامورانش را می فرستاد و او دوباره گیر می افتاد. بالدوین انقدر قدرت داشت که او را به عنوان شاهد در هواپیما جلب کند.
نه. او میبایست جایی برای ماندن پیدا میکرد که نه کسی را در معرض خطر قرار دهد، و نه به آسانی پیدایش کنند.
وقتی هواپیما روی آسمان غرب میانه ی پوشیده از برف پرواز میکرد لیسی راه های انتخابی خود را بررسی کرد، میتوانست به گاری بالدوین زنگ بزند و موافقت کند که دوباره تحت برنامه ی حفاظتی قرار بگیرد. ماموران دادستان بی معطلی او را می بردند و چند هفته ای در خانه ای امن نگه می داشتند و بعد به شهری ناآشنا می فرستادند. و دوباره میبایست نام و نشانی تازه به خود می گرفت.

صفحه 287 از 366