نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
48

وقتی بالاخره هواپیما ساعت سه بعدازظهر از زمین بلند شد، لیسی مانند بقیه ی مسافران هورا نکشید و کف نزد در عوض به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. احساس میکرد خفقان و ترسی که گریبانش را گرفته بود، کم کم کاهش می یابد. او در صندلی وسط، بین مرد مسنی که در طول انتظار برای پرواز چرت میزد و خرناس میکشید، و زنی فعال و اهل عمل که بیشتر وقتش را با کامپیوتر دستی اش سرگرم بود و چند بار هم سعی کرده بود سر صحبت را با لیسی باز کند، نشسته بود.
او مدت سه ساعت در بیم و هراس به سر می برد که مبادا پرواز لغو شود، هواپیما از روی باند به سوی دروازه ی ورودی برگردد و او کورتیس کالیول را ببیند.
حالا بالاخره در آسمان بودند و به مدت یک ساعت و اندی، یا دست کم تا وقتی به شیکاگو میرسید، در امان بود.
او هنوز لباسی را به تن داشت که از صبح آن روز برای رفتن به باشگاه ادینا پوشیده بود. تا جایی که میتوانست بند کفش ورزشی پای راستش را شل کرده ولی آن را از پا در نیاورده بود مبادا دیگر نتواند آن را به پا کند. قوزک پایش به قدری ورم کرده بود که دو برابر اندازه ی عادی شده بود. درد آن تا سر

صفحه 286 از 366