نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
فرصتی به دست آورده ام تا آنچه را می خواهم به دست بیاورم و حسابم را با پدر هیثر تسویه کنم. اما شبی که او به آپارتمان من آمد، بشدت وحشت زده بود. بنابراین تصمیم گرفتم کوتاه بیایم. او واقعا بچه ی دوست داشتنی و شیرینی بود. از آن دخترها که در واقع می توانستم عاشقش شوم. شاید هم عاشقش بودم. ناگهان از اینکه او را در آپارتمان خودم میدیدم، معذب شدم. کمی سر به سرش گذاشتم و گریه اش گرفت. به او گفتم برود و هر وقت بزرگ شد، برگردد. گفتم که من برای نوزادانی مثل او زیادی بزرگ هستم. به نظرم موفق شدم تحقیرش کنم و آن قدر ترساندمش که برای همیشه از من فرار کند. بعد از آن ماجرا سعی کردم به او زنگ بزنم و ببینمش، اما او به من محل نگذاشت.
ریک از جای خود برخاست و به سوی بخاری دیواری رفت. انگار احتیاج داشت گرم شود.
- آن شب، بعد از رفتن او، رفتم تا مشروبی بخورم. وقتی بار *ویلیج* را در خیابان دهم ترک کردم، ناگهان دو نفر با زور مرا به سوی خودرویی کشاندند و حسابی حالم را جا آوردند. به من گفتند اگر قرارداد را فسخ نکنم و دور و بر هیثر بپلکم، تا سالروز تولد بعدی ام زنده نخواهم بود. سه تا از دنده هایم شکست.
- قرارداد را فسخ کردی؟
- اوه، بله، آقای اسلون. آن را فسخ کردم، اما نه قبل از اینکه پدرم از ماجرا مطلع شود و مرا مجبور به این کار کند. آپارتمان وست ساید را دفتر مرکزی ما به پدر هیثر فروخته بود. آن معامله در مقایسه با معامله ای که من درگیرش بودم، هیچ بود. همان موقع هم پدرم واسطه ی فروش ملک آتلانتیک سیتی
*Village

صفحه 284 از 366