میخواهد آپارتمانی بخرد. گفت که شاید او مطابق معیارهای ما نباشد و اگر رضایتش را جلب کنم، با هم بی حساب میشویم.
اسلون پرسید:
- آیا تهدید هم شدی که اگر این کار را نکنی چه میشود؟
پارکر پیشانی اش را مالید:
- ببین، تنها چیزی که میتوانم به تو بگویم این است که من می دانستم چه میکنم. از من نخواسته بودند در حق کسی لطف کنم. به من گفته شده بود باید چه کنم. بنابراین داستانی جعل کردم. اخیرا چند آپارتمان تعاونی را به تعدادی از وکلای شرکت کلر، رولاند، اسمیت که به مانهاتان منتقل شده بودند، فروخته بودیم. بنابراین من اسم کورتیس کالدول را از خودم در آوردم و گفتم که وکیل آن شرکت است. کسی هم سؤال نکرد. این تنها کاری بود که کردم.
سپس از جا در رفت و گفت:
- فقط همین. خیال می کردم آن یارو فقط کمی مشکوک است، اما تصورش را نمی کردم به این بدی از آب در بیاید. وقتی لیسی فارل گفت که همان آدم مادر هیثر را کشت، نمیدانستم چه کنم.
اسلون ناگهان متوجه شد که ریک با حالتی آشنا نام هیثر را بر زبان آورد گفت:
- خوب، حالا بگو ببینم چه رابطه ای بین تو و هیثر وجود داشت؟
اسلون دید که پریسیلا پارکر دست پسرش را فشار داد و گفت:
- ریک باید به او بگویی.
پارکر مستقیم به چشمان اد اسلون نگاه کرد. از نظر اسلون، فلاکت و بدبختی موجود در چشمان پارکر واقعی بود.
- من هیثر را حدود پنج سال پیش ملاقات کردم، وقتی او به بنگاه ما آمد
اسلون پرسید:
- آیا تهدید هم شدی که اگر این کار را نکنی چه میشود؟
پارکر پیشانی اش را مالید:
- ببین، تنها چیزی که میتوانم به تو بگویم این است که من می دانستم چه میکنم. از من نخواسته بودند در حق کسی لطف کنم. به من گفته شده بود باید چه کنم. بنابراین داستانی جعل کردم. اخیرا چند آپارتمان تعاونی را به تعدادی از وکلای شرکت کلر، رولاند، اسمیت که به مانهاتان منتقل شده بودند، فروخته بودیم. بنابراین من اسم کورتیس کالدول را از خودم در آوردم و گفتم که وکیل آن شرکت است. کسی هم سؤال نکرد. این تنها کاری بود که کردم.
سپس از جا در رفت و گفت:
- فقط همین. خیال می کردم آن یارو فقط کمی مشکوک است، اما تصورش را نمی کردم به این بدی از آب در بیاید. وقتی لیسی فارل گفت که همان آدم مادر هیثر را کشت، نمیدانستم چه کنم.
اسلون ناگهان متوجه شد که ریک با حالتی آشنا نام هیثر را بر زبان آورد گفت:
- خوب، حالا بگو ببینم چه رابطه ای بین تو و هیثر وجود داشت؟
اسلون دید که پریسیلا پارکر دست پسرش را فشار داد و گفت:
- ریک باید به او بگویی.
پارکر مستقیم به چشمان اد اسلون نگاه کرد. از نظر اسلون، فلاکت و بدبختی موجود در چشمان پارکر واقعی بود.
- من هیثر را حدود پنج سال پیش ملاقات کردم، وقتی او به بنگاه ما آمد