نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
ساوارانو خشکش زد آنان در راه هستند اگر بموقع از آنجا خارج نمیشد، در دام می افتاد. در یک چشم بر هم زدن از آپارتمان خارج شد، به انتهای راهرو رفت و خود را به پلکان اضطراری رساند.
بی آنکه با خطری مواجه شود، خود را به اتومبیلش رساند و سوار شد. به چهارراه خیابان هن پین رسیده بود که خودروهای پلیس آژیرکشان و با چراغهای روشن از کنارش رد شدند.
ساوارانو از خود پرسید: فارل کجا ممکن است رفته باشد؟ در خانه ی دوستی پنهان شده یا خود را در یک مسافرخانه چپانده؟
او پیش خود حساب کرد: هر چه باشد بیش از نیم ساعت با من فاصله ندارد. او می بایست سعی میکرد بفهمد در ذهن لیسی فارل چه میگذرد و اگر او به جای لیسی تحت برنامه ی حفاظتی قرار داشت و ردش را پیدا کرده بودند، چه میکرد.
ساندی با خود گفت: دیگر به ماموران هم اعتماد نمیکردم و حاضر نمیشدم برای خاطر آنان به سوری دیگر بروم و دایم دو دل باشم که چقدر طول میکشد تا جایم را دوباره پیدا کنند.
معمولا افرادی که تحت حفاظت بودند و لو می رفتند، همین افکار را داشتند و چون دلشان برای خانواده و دوستانشان تنگ شده بود، به طور داوطلبانه به خانه برمیگشتند.
فارل هم وقتی متوجه شد لو رفته، به پلیس زنگ نزد. به مادرش رنگ زد.
ساندی نتیجه گیری کرد: فهمیدم راهی کجاست. او دارد به فرودگاه میرود تا به نیویورک برگردد.
ساندی از این بابت مطمئن بود، و راه فرودگاه را در پیش گرفت.
حتما دختره حسابی ترسیده. او هنوز آپارتمان نیویورکش را دارد.

صفحه 276 از 366