نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی فکر کرد: خداوندا!
- آقای لندی خیلی دلش میخواهد با تو حرف بزند، لیسی. از من خواست از تو بپرسم آخرین صفحات یادداشت های هیثر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود یا نه.
- چرا میخواهد این را بداند؟ من که نسخه ای کامل را به او دادم؟
- چون معتقد است اگر این طور باشد، کسی آن صفحات را از اداره ی پلیس دزدیده. لیسی، تو میخواهی بگویی کسی که می خواسته تو را بکشد الان میداند که در مینیاپولیس هستی؟
- مادر، الان نمی توانم حرف بزنم. بعدا به تو زنگ میزنم.
الیسی تلفن را قطع کرد و یک بار دیگر شماره ی باشگاه ورزشی را گرفت. این بار دیگر به مسؤول آنجا فرصت نداد که بگوید یک لحظه صبر کنید و سریع حرف او را قطع کرد و گفت:
- من آلیس کارول هستم. میخواستم...
صدای مشتاق مسؤول شنیده شد:
- پدرت به اینجا آمده بود. دنبالت میگشت. من او را به زمین اسکواش بردم خیال می کردم آنجا هستی. موقع رفتن ندیدمت. یک نفر میگفت قوزک پایت درد میکرد. پدرت خیلی نگران شد. نشانی ات را به او دادم. اشکالی که نداشت؟ یکی دو دقیقه پیش از اینجا رفت.
***
لیسی قبل از فرار فقط آن قدر صبر کرد که یادداشت های هیثر را درون کیفش بگذارد. سپس بسرعت خود را به اتومبیلش رساند و راهی فرودگاه شد. بادی تند میوزید و ذرات برف را به شیشه ی جلوی خودرو میکوبید. لیسی با

صفحه 270 از 366