- منتظر تلفنت هستم. تو بهترین خبر را به من دادی و امیدوارم کردی.
لیسی همانجا ایستاد تا اتومبیل سورمه ای رنگ تام دور شد. سپس با عجله به سوی آسانسور رفت.
***
او حتی صبر نکرد تا کتش را در آورد. بی درنگ به باشگاه زنگ زد. صدای نخراشیده و سر حال مدیر به گوش رسید:
- باشگاه ورزشی آدینا، یک لحظه گوشی. لطفا.
یکی دو دقیقه گذشت، لیسی با خود گفت: لعنتی! و با عصبانیت گوشی را گذاشت.
شنبه بود حتما مادرش در خانه بود. برای اولین بار بعد از ماهها، شماره ای آشنا را گرفت. با اولین زنگ، مادرش گوشی را برداشت.
لیسی می دانست که نباید وقت را تلف کنند.
- مادر، به کی گفتی من اینجا هستم؟
مادرش بالحنی آشکارا نگران گفت:
- من به احدی نگفته ام. لیسی. چرا این را میپرسی؟
لیسی فکر کرد: بله، عمدا به احدی نگفته ای .
- مادر، برای شام دیشب چه کسانی آمده بودند؟
- الکس، کیت، جی، جیمی لندی، شریکش استیو ابوت و من. چطور مگر؟
- راجع به من حرف زدی؟
- چیز بخصوصی نگفتم. فقط گفتم تو در باشگاهی تازه تاسیس نام نویسی کرده ای که زمین اسکواش هم دارد. اشکالی که نداشت، داشت؟
لیسی همانجا ایستاد تا اتومبیل سورمه ای رنگ تام دور شد. سپس با عجله به سوی آسانسور رفت.
***
او حتی صبر نکرد تا کتش را در آورد. بی درنگ به باشگاه زنگ زد. صدای نخراشیده و سر حال مدیر به گوش رسید:
- باشگاه ورزشی آدینا، یک لحظه گوشی. لطفا.
یکی دو دقیقه گذشت، لیسی با خود گفت: لعنتی! و با عصبانیت گوشی را گذاشت.
شنبه بود حتما مادرش در خانه بود. برای اولین بار بعد از ماهها، شماره ای آشنا را گرفت. با اولین زنگ، مادرش گوشی را برداشت.
لیسی می دانست که نباید وقت را تلف کنند.
- مادر، به کی گفتی من اینجا هستم؟
مادرش بالحنی آشکارا نگران گفت:
- من به احدی نگفته ام. لیسی. چرا این را میپرسی؟
لیسی فکر کرد: بله، عمدا به احدی نگفته ای .
- مادر، برای شام دیشب چه کسانی آمده بودند؟
- الکس، کیت، جی، جیمی لندی، شریکش استیو ابوت و من. چطور مگر؟
- راجع به من حرف زدی؟
- چیز بخصوصی نگفتم. فقط گفتم تو در باشگاهی تازه تاسیس نام نویسی کرده ای که زمین اسکواش هم دارد. اشکالی که نداشت، داشت؟