نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- البته.
- مردی در زندگی ات هست؟
لیسی به چشمان او نگاه کرد و گفت:
- نه، نیست.
تام سرش را تکان داد:
- فقط میخواستم همین را بدانم.
خودرویی دیگر وارد توقفگاه شد. صدایی در ذهن لیسی فریاد زد: از من دور شو، تام.
و بعد به تام گفت:
- تام، باید به خانه زنگ بزنم.
تام که دست او را گرفته بود گفت:
- دست کم بگذار تا جلوی آپارتمان با تو بیایم.
و بعد از چند قدمی که با هم رفتند، تام ایستاد و گفت:
- تو میلنگی.
- چیزی نیستد پایم پیچید.
لیسی در حال راه رفتن دعا می کرد که چهره اش نشان ندهد چقدر درد دارد. تام در ورودی را برای او باز کرد و گفت:
- چه موقع از تو خبری میگیرم؟
لیسی به او نگاه کرد زورکی خندید و گفت:
- یکی - دو ساعت دیگر.
تام گونه ی او را بوسید و گفت:
- من نگران تو هستم. خیلی نگرانم.
سپس دستان او را محکم در دست گرفت، نگاه مشتاقش را به نگاه او دوخت و گفت:

صفحه 268 از 366