نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
داشت؟ عشق؟ شاید. او دقیقا همان کسی بود که لیسی همیشه آرزو داشت ملاقاتش کند. اما نه حالا و نه اینجا در این موقعیت. لیسی فکر کرد: نمی توانم پای تو را وسط بکشم.
خودرویی وارد توقفگاه شد. یک دفعه به دل لیسی افتاد که تام را به پشت خودرو خودش بکشد و دوتایی پنهان شوند. او فکر کرد: باید فرار کنم. باید کاری کنم که تام برود.
و وقتی توانست راننده ی خودرویی را که نزدیک میشد، ببیند، متوجه شد که زن است و در همان مجتمع زندگی می کند. و با خشم و ترس فکر کرد: اما خودرو بعدی که به اینجا میاید متعلق به کیست؟ شاید او باشد!
برف باریدن گرفت.
لیسی با التماس گفت:
- تام، لطفا برو. باید به خانه زنگ بزنم و با مادرم صحبت کنم.
- پس این موضوع حقیقت دارد؟
لیسی سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد ولی مراقب بود به او نگاه نکند گفت:
- باید با او حرف بزنم، باید اوضاع را سر و سامان بدهم. میتوانم بعدا به تو زنگ بزنم؟ (و بالاخره سرش را بلند کرد)
تام با چشمانی دلواپس و پر از سؤال، مدتی به او نگاه کرد:
- به من زنگ میزنی، آلیس؟
- بله، قسم میخورم.
- اگر کاری از دستم بر بیاید، می دانی که...
لیسی حرف او را قطع کرد و گفت:
- نه، حالا نه.
- یک چیزی را صادقانه به من میگویی؟

صفحه 267 از 366