نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
دنبالت میگردد.
لیسی فکر کرد: او در مینیاپولیس است. حتما پیدایم میکندا!
- آلیس، به من نگاه کن. حقیقت دارد؟ پدرت است که دنبالت میگردد؟
لیسی با درماندگی سرش را تکان داد و گفت:
- خواهش میکنم، تام. برو
تام صورت لیسی را بین دستانش گرفت و مجبورش کرد به او نگاه کند. گفت:
- من از اینجا نمی روم.
لیسی یک بار دیگر طنین صدای جک فارل را شنید که میگفت:
اقرار کن که از تصویر من برای پوشاندن چهره ی مردی که دوستش داری، استفاده میکنی.
لیسی با خود گفت: اقرار میکنم. سپس سرش را بلند کرد و به خطوط استوار آرواره ی تام چشم دوخت. به چهره ای که از شدت نگرانی چین بر پیشانی اش افتاده بود و اضطراب در نگاهش موج میزد.
لیسی در سکوت به خود قول داد: نمی گذارم پایت به این ماجرا کشیده شود. نباید برای تو اتفاقی بیفتد.
و از ذهنش گذشت: اگر قاتل ایزابل وارینگ توانسته بودنشانی مرا از روث ویل کاکس بگیرد، احتمالا تا حالا من زنده نبودم. تا حالا که خوب بوده، ولی عکس مرا در چه جاهای دیگری نشان داده؟
- آلیس، میدانم که به دردسر افتاده ای. هر چه باشد، مهم نیست. من در کنارت هستم. اما دیگر نباید بیشتر از این از من مخفی کنی. (لحن تام مصرانه بود.)
- این را نمی فهمی؟
لیسی به او نگاه کرد. این چه احساس غریبی بود که نسبت به این مرد

صفحه 266 از 366