نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- متاسفم آلیس. نمیخواستم بترسانمت. مرا ببخش.
تام لینچ بود.
لیسی در حالی که خیالش راحت شده بود، همچنان که می لنگید به او تکیه داد:
- اوه... تام... وای خدایا... من... من حالم خوب است. فقط... به نظرم هول کردم.
اشکهای لیسی سرازیر شد. احساس آرامش میکرد. احساسی خوب که از آغوش تام نشات می گرفت. چند دقیقه ای همانجا ایستاد. هیچ حرکتی نمی کرد سپس خود را جمع و جور کرد و روبروی تام ایستاد. نمی توانست این کار را بکند، نه با او و نه با خودش.
لیسی در حالی که اشکهایش را پاک میکرد و می کوشید عادی نفس بکشد گفت:
- تام متاسفم که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی. من دارم میروم بالا.
تام گفت:
- من هم میایم. باید با تو حرف بزنم.
- چیزی برای گفتن نداریم.
- اتفاقا گفتنی زیاد است، بخصوص با دانستن این حقیقت که پدرت در مینیاپولیس راه افتاده و دنبال تو میگردد چون مادرت در حال مرگ است. او می خواهد تو دوباره فرصتی به او بدهی.
لبان لیسی مثل لاستیک کش آمد و گفت:
- چه؟ تو... تو... چه میگویی؟ گلوی او چنان به هم چسبیده بود که بسختی می توانست کلمات را ادا کند.
- دارم حقیقت را میگویم، دیروز بعدازظهر، روث ویل کاکس میگفت مردی به باشگاه آمده که عکس تو را داشته و ادعا کرده که پدرت است و

صفحه 265 از 366