برسد و در را پشت سر خود قفل کند.
***
اوایل صبح که لیسی برای دویدن رفته بود آسمان کمی ابری بود. اما حالا آسمان طوری ابری بود که انگار تمام ابرها به هم چسبیده اند. لیسی در حال رانندگی از ادینا به مینیاپولیس، احتمال بارش برف را حتمی دانست.
محل توقف خودرو او در توقفگاه پشت ساختمان بود. او به سمت توقفگاه راند و وقتی ایستاده خودرو را خاموش کرد و لحظه ای در سکوت گذراند. زندگی اش بدجوری به هم ریخته بود او اینجا بود، صدها مایل دور از خانواده اش و در تنهایی زندگیی داشت که نمیشد نام زندگی بر آن نهاد. او در دام دروغ گرفتار آمده و وانمود کرده بود کسی است که وجود خارجی نداشت. چرا؟ فقط چون شاهد قتل بوده؟ گاهی آرزو میکرد قاتل او را در کمد لباس به دام انداخته بود. البته دلش نمیخواست بمیرد ولی مرگ برایش بمراتب بهتر از این زندگی بود. او با درماندگی فکر کرد: باید کاری بکنم.
در خودرو را باز کرد و پیاده شد. حواسش بود مراقب پای ضربه دیده اش باشد. بمحض اینکه خواست در خودرو را قفل کند دستی روی شانه اش خورد.
احساسش درست مثل احساسی بود که در خواب دیده بود گویی حرکت زندگی مثل فیلم آهسته شده است. سعی میکرد فریاد بزند، ولی صدایی از دهانش خارج نمیشد. ناگهان به یک سو پرید و سعی کرد حالت تهاجمی به خود بگیرد ولی نفسش بند آمد و لنگ لنگان به راه افتاد سوزشی ناگهانی در قوزک پایش احساس کرد گویی آهن گداخته روی آن گذاشته اند.
دستی او را در برگرفت تا از افتادنش جلوگیری کند سپس صدایی آشنا بالحنی پشیمان به گوشش رسید:
***
اوایل صبح که لیسی برای دویدن رفته بود آسمان کمی ابری بود. اما حالا آسمان طوری ابری بود که انگار تمام ابرها به هم چسبیده اند. لیسی در حال رانندگی از ادینا به مینیاپولیس، احتمال بارش برف را حتمی دانست.
محل توقف خودرو او در توقفگاه پشت ساختمان بود. او به سمت توقفگاه راند و وقتی ایستاده خودرو را خاموش کرد و لحظه ای در سکوت گذراند. زندگی اش بدجوری به هم ریخته بود او اینجا بود، صدها مایل دور از خانواده اش و در تنهایی زندگیی داشت که نمیشد نام زندگی بر آن نهاد. او در دام دروغ گرفتار آمده و وانمود کرده بود کسی است که وجود خارجی نداشت. چرا؟ فقط چون شاهد قتل بوده؟ گاهی آرزو میکرد قاتل او را در کمد لباس به دام انداخته بود. البته دلش نمیخواست بمیرد ولی مرگ برایش بمراتب بهتر از این زندگی بود. او با درماندگی فکر کرد: باید کاری بکنم.
در خودرو را باز کرد و پیاده شد. حواسش بود مراقب پای ضربه دیده اش باشد. بمحض اینکه خواست در خودرو را قفل کند دستی روی شانه اش خورد.
احساسش درست مثل احساسی بود که در خواب دیده بود گویی حرکت زندگی مثل فیلم آهسته شده است. سعی میکرد فریاد بزند، ولی صدایی از دهانش خارج نمیشد. ناگهان به یک سو پرید و سعی کرد حالت تهاجمی به خود بگیرد ولی نفسش بند آمد و لنگ لنگان به راه افتاد سوزشی ناگهانی در قوزک پایش احساس کرد گویی آهن گداخته روی آن گذاشته اند.
دستی او را در برگرفت تا از افتادنش جلوگیری کند سپس صدایی آشنا بالحنی پشیمان به گوشش رسید: