نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
45

لیسی بعد از تحویل دادن برگه ی نام نویسی و پرداخت شهریه ی باشگاه ورزشی آدینا، یکراست به زمین اسکواش رفت تا بازی کند. او بی درنگ متوجه شد که کم خوابی شب قبل و دویدن صبح زود بشدت خسته اش کرده است. نمی توانست توپ های برگشت را درست بزند و خیلی زود احساس کرد قوزک پایش بدجور درد گرفته است، چون سعی میکرد به توپ برسد ولی برای زدن آن به دیوار ناموفق بود. این مساله به علت نوع زندگی فعلی اش بود.
از خودش بدش آمد و اشک در چشمانش جمع شد. لنگ لنگان از زمین بازی بیرون آمد. ژاکت و کیفش را از قفسه ای فلزی برداشت و راه خروج را در پیش گرفت.
در دفتر باشگاه نیم باز بود و دختر جوانی که پشت میز نشسته بود با مردی مو خاکستری صحبت میکرد.
لیسی احساس کرد قوزک پایش ورم کرده است. برای لحظه ای جلوی در نیم باز توقف کرد و تصمیم گرفت وارد شود و از او بخواهد از داخل جعبه ی کمک های اولیه یک نوار کشی به او بدهد. اما بعد فکر کرد بهتر است یکراست به خانه برود و روی قوزک پایش یخ بگذارد. صبح آن روز بشدت دلش می خواست از خانه بیرون بزند، اما حالا فقط مایل بود هر چه زودتر به خانه

صفحه 263 از 366