- من نمیدانم او کجاست.
اسلون از جای خود بلند شد:
- به نظر من، میدانی. به تو اخطار میکنم او واقعا در معرض خطری بزرگ است. او اولین کسی نیست که فلنگ را بست و باید تاوان ناپدید شدنش را بپردازد.
صدای پرسیلا پارکر به گوش رسید:
- پسر من در درمانگاه توانبخشی معتادان هاتفورد است.
کارآگاه اسلون رویش را برگرداند. از شنیدن صدایی که انتظارش را نداشت، مبهوت شده بود
پرسیلا پارکر جلوی در ایستاده بود گفت:
- چهارشنبه ی گذشته خودم او را به آنجا بردم. شوهرم راست می گوید که نمیداند او کجاست. ریک پیش من آمد و کمک خواست. آن روز سر پدرش خیلی شلوغ بود.
چشم پرسیلا به دومین فنجان قهوه افتاد و با حالتی تحقیر کننده و بیزار به شوهرش نگاه کرد.
اسلون از جای خود بلند شد:
- به نظر من، میدانی. به تو اخطار میکنم او واقعا در معرض خطری بزرگ است. او اولین کسی نیست که فلنگ را بست و باید تاوان ناپدید شدنش را بپردازد.
صدای پرسیلا پارکر به گوش رسید:
- پسر من در درمانگاه توانبخشی معتادان هاتفورد است.
کارآگاه اسلون رویش را برگرداند. از شنیدن صدایی که انتظارش را نداشت، مبهوت شده بود
پرسیلا پارکر جلوی در ایستاده بود گفت:
- چهارشنبه ی گذشته خودم او را به آنجا بردم. شوهرم راست می گوید که نمیداند او کجاست. ریک پیش من آمد و کمک خواست. آن روز سر پدرش خیلی شلوغ بود.
چشم پرسیلا به دومین فنجان قهوه افتاد و با حالتی تحقیر کننده و بیزار به شوهرش نگاه کرد.