نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
روث ویل کاکس هم زنگ زده بود:
- آلیس، دلمان برایت تنگ شده. لطفا آخر هفته سری به اینجا بزن. می خواهم راجع به آقایی که در مورد تو پرس و جو میکرد حرف بزنم.
لیسی فکر کرد: روث خودسرانه می خواهد نقش بانی خیر را بازی کند.
او به رختخواب رفت و بالاخره خوابش برد. سپس در خواب دید که در کنار ایزابل وارینگ زانو زده است... دستی به شانه اش خورد... سرش را بلند کرد و... قاتل ایزابل وارینگ را دید... او با چشمان آبی کمرنگش به لیسی زل زده و سلاحی را به جانب او نشانه گرفته بود.
او با جهشی تند و ناگهانی از خواب پرید. چیزی نمانده بود فریاد بزند. پس از آن بی فایده بود. تا صبح خواب به چشمانش راه نیافت.
صبح زود، لیسی با زور برای دویدن از خانه بیرون رفت، ولی از اینکه مجبور بود گهگاه به پشت سرش نگاهی بیندازد تا مطمئن شود کسی در تعقیب او نیست، اعصابش خرد شد.
وقتی به آپارتمان برگشت و در را قفل کرد، به خود گفت: من مثل یک سطل زباله شده ام.
ساعت نه صبح بود و او هیچ برنامه ای برای بقیه ی روز خود نداشت. میلی سنت رویس به او گفته بود که معمولا در روزهای آخر هفته با مشتری ها قرار میگذارد تا به آنان خانه نشان دهد و اگر لیسی دوست داشته باشد، می تواند همراه او برود اما متاسفانه برای این هفته با هم قرار نگذاشته بودند.
اول صبحانه میخورم، بعد به این باشگاه تازه تاسیس میروم. دست کم کاری کرده ام.
ساعت ده و ربع به باشگاه ورزشی ادینا رسید. مسؤول نام نویسی به او اشاره کرد که به دفتر نام نویسی بیاید و بنشیند. لیسی در کیف دستی اش به

صفحه 255 از 366