ناگهان متوجه شد که چرا چنین حالی دارد. می بایست از آنجا میرفت، حتی با اینکه دیده نمی شد. آنجا رستورانی کوچک بود که او می توانست هر تازه واردی را ببیند بی آنکه خودش دیده شود. به همین دلیل نسبت به هفته ای که گذرانده بود بیشتر احساس امنیت میکرد. بنابراین فکر کرد: پس چرا این طوری هستم؟ و با تأسف و ندامت اقرار کرد: چون به مادرم گفته ام کجا هستم.
هشداری را که در مورد محل اقامتش به او شده بود به خاطر آورد: «این طور نیست که خانواده ات آگاهانه محل زندگی تو را افشا کنند. این طور به نظر میرسد که بی اختیار چیزی بگویند و امنیت تو را به خطر بیندازند.»
به یاد می آورد که پدرش همیشه به شوخی می گفت اگر مامان خاطرات خود را بنویسد باید عنوان کاملترین راز را روی آن بگذارد، چون او هرگز راز نگهدار نبوده است. سپس به یاد آورد که وقتی به مادرش هشدار داد در مورد محل زندگی او چیزی به جیمی لندی نگوید، چقدر مادرش هل شد. او در دل دعا کرد که مادرش هشدار او را جدی گرفته باشد.
سالاد تازه و سس آن تند و خوشمزه بود. *لینگوینی* با سس صدف خوشمزه است. به هر حال، احساس امنیت او دیری نپایید. وقتی رستوران را ترک کرد و عازم خانه شد، دایم به نظرش میرسید چیزی یا کسی در حال نزدیک شدن به اوست.
تام لینچ برایش پیغام گذاشته بود:
- آلیس، باید تو را ببینم. لطفا به من زنگ بزن. (و شماره اش را هم گفته بود).
لیسی فکر کرد: ای کاش میتوانستم به تو زنگ بزنم.
هشداری را که در مورد محل اقامتش به او شده بود به خاطر آورد: «این طور نیست که خانواده ات آگاهانه محل زندگی تو را افشا کنند. این طور به نظر میرسد که بی اختیار چیزی بگویند و امنیت تو را به خطر بیندازند.»
به یاد می آورد که پدرش همیشه به شوخی می گفت اگر مامان خاطرات خود را بنویسد باید عنوان کاملترین راز را روی آن بگذارد، چون او هرگز راز نگهدار نبوده است. سپس به یاد آورد که وقتی به مادرش هشدار داد در مورد محل زندگی او چیزی به جیمی لندی نگوید، چقدر مادرش هل شد. او در دل دعا کرد که مادرش هشدار او را جدی گرفته باشد.
سالاد تازه و سس آن تند و خوشمزه بود. *لینگوینی* با سس صدف خوشمزه است. به هر حال، احساس امنیت او دیری نپایید. وقتی رستوران را ترک کرد و عازم خانه شد، دایم به نظرش میرسید چیزی یا کسی در حال نزدیک شدن به اوست.
تام لینچ برایش پیغام گذاشته بود:
- آلیس، باید تو را ببینم. لطفا به من زنگ بزن. (و شماره اش را هم گفته بود).
لیسی فکر کرد: ای کاش میتوانستم به تو زنگ بزنم.
*Linguine، نوعی ماکارونی پهن و کوتاه.