استفاده می کنی. اقرار کن که همین طور است. چهره ی من نیست که دنبالش میگردی و خیال من نیست که ازش فرار میکنی.
در طول راه، سونسون حرف نمی زد و لیسی را با افکار خود رها کرده بود. بالاخره لیسی از او پرسید که از بالدوین خبری شده است یا نه. و او جواب داد:
- هنوز نه، آلیس.
به لیسی برخورد که سونسون، تنها فرد مورد اعتماد و در تماس با او نیز نام اصلی او را صدا نمیزند.
- من با سادگی و مهربانی به آن حضرت آقا پیغام دادم که میخواهم بدانم اوضاع از چه قرار است. سه شنبه شب اطلاعات مفید و معتبری به او دادم. ادب حکم میکرد مرا هم از پیشرفت امور آگاه کند. خیال نمیکنم بیش از این طاقت این جور زندگی را داشته باشم.
لیسی لب خود را گاز گرفت و پشتش را محکم به صندلی خودرو زد. مثل همیشه که عصبانیتش را سر سونسون خالی میکرد، احساس شرمندگی و بچگی کرد. مطمئن بود سونسون ترجیح می دهد در خانه پیش همسر و سه دختر نوجوانش باشد تا اینکه دنبال او از این هتل به آن هتل برود و منتظر بماند تا او تلفن بزند.
- آلیس، به حسابت پول ریختم. میتوانی فردا اسمت را در باشگاه بنویسی.
و این روش سونسون بود برای اینکه به لیسی بفهماند احساس او را درک میکند.
لیسی نجواکنان گفت:
- متشکرم. (سپس احساس کرد دلش می خواهد داد بزند) لطفا یک بار هم که شده مرا لیسی صداکن. اسم من لیسی فارل است.
به آپارتمان لیسی رسیدند. او وارد سرسرا شد. هنوز تصمیم نگرفته بود که
در طول راه، سونسون حرف نمی زد و لیسی را با افکار خود رها کرده بود. بالاخره لیسی از او پرسید که از بالدوین خبری شده است یا نه. و او جواب داد:
- هنوز نه، آلیس.
به لیسی برخورد که سونسون، تنها فرد مورد اعتماد و در تماس با او نیز نام اصلی او را صدا نمیزند.
- من با سادگی و مهربانی به آن حضرت آقا پیغام دادم که میخواهم بدانم اوضاع از چه قرار است. سه شنبه شب اطلاعات مفید و معتبری به او دادم. ادب حکم میکرد مرا هم از پیشرفت امور آگاه کند. خیال نمیکنم بیش از این طاقت این جور زندگی را داشته باشم.
لیسی لب خود را گاز گرفت و پشتش را محکم به صندلی خودرو زد. مثل همیشه که عصبانیتش را سر سونسون خالی میکرد، احساس شرمندگی و بچگی کرد. مطمئن بود سونسون ترجیح می دهد در خانه پیش همسر و سه دختر نوجوانش باشد تا اینکه دنبال او از این هتل به آن هتل برود و منتظر بماند تا او تلفن بزند.
- آلیس، به حسابت پول ریختم. میتوانی فردا اسمت را در باشگاه بنویسی.
و این روش سونسون بود برای اینکه به لیسی بفهماند احساس او را درک میکند.
لیسی نجواکنان گفت:
- متشکرم. (سپس احساس کرد دلش می خواهد داد بزند) لطفا یک بار هم که شده مرا لیسی صداکن. اسم من لیسی فارل است.
به آپارتمان لیسی رسیدند. او وارد سرسرا شد. هنوز تصمیم نگرفته بود که