نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
43

لیسی بعد از پایان مکالمه با مادرش، گوشی را گذاشت و در راهروی هتل به جرج سونسون پیوست. بی آنکه حرفی رد و بدل شود هر دو به سوی خودرو رفتند.
او در این فکر بود که برای شب طولانی که در پیش دارد، چه کاری در نظر بگیرد. از یک چیز مطمئن بود، نمی توانست تمام شب را بتنهایی در آپارتمان بگذراند. پس میبایست چه میکرد؟ گرسنه نبود و دلش هم نمی خواست بتنهایی به رستوران برود. بعد از آن تجربه ی سینما رفتن در پنجشنبه شب، نمی توانست تحمل کند که تنهایی در سالن سینما بنشیند.
بعد فکر کرد که میتواند از دیدن اختتامیه ی نمایشنامه ی «من و پادشاه» لذت ببرد، به شرط اینکه بلیت گیرش بیاید. اما مطمئن بود برای موسیقی پیش درآمد نمایشنامه سنگ تمام خواهند گذاشت. او از سالهای پیش که در گروه نوازنده به دنبال پدرش میگشت، تصویر ذهنی داشت.
وقتی به سوی خودرو سونسون میرفت. فکر کرد: دلم برایت تنگ شده، پدر. اما ندایی درونی به او جواب داد: با خودت روراست باش، دخترم. در این لحظه، تو برای من عزا نگرفته ای. کسی را که می خواستی پیدا کرده ای، ولی از تصویر من برای پوشاندن چهره ی محبوبت

صفحه 251 از 366