کیت فکر کرد: خدایا، چیزی نمانده مامان منفجر شود.
لندی با بی حوصلگی گفت:
- دو روز پیش این را فهمیدم. وقتی دیدم پلیس مرا سر می دواند و دایم چرند تحویلم میدهد و میگوید که دزدی حرفه ای قصد سرقت داشته بی آنکه خیال کشتن ایزابل را داشته باشد، تصمیم گرفتم کاراگاهی خصوصی استخدام کنم و این مساله را او برایم گفت.
کیت متوجه شد که چهره ی لندی مثل لبو قرمز شده است. ظاهرا استیو ابوت هم متوجه شد چون مصرانه گفت:
- جیمی، آرام باش. اگر سکته کنی، از آن مریضهای تحمل ناپذیر میشوی.
جیمی نگاهی خشمگین به او انداخت. سپس رو به مونا کرد و گفت:
- دخترم هم همیشه همین را میگفت.
سپس بقیه ی قهوهاش را نوشید و گفت:
- خبر دارم که دختر شما تحت برنامه ی حفاظتی است. حتما برای هر دوی شما زجرآور است.
مونا به نشانه ی توافق سری تکان داد و گفت:
- بله، همین طور است.
- چطور با او تماس میگیرید؟
مونا گفت:
- هفته ای یک بار زنگ می زند. راستش دلیل تاخیرمان همین بود. وقتی جی و کیت به دنبال من آمدند، با او صحبت میکردم.
جیمی پرسید:
- شما نمی توانید به او زنگ بزنید؟
- ابدا. نمیدانم باید با کجا تماس بگیرم.
لندی با بی حوصلگی گفت:
- دو روز پیش این را فهمیدم. وقتی دیدم پلیس مرا سر می دواند و دایم چرند تحویلم میدهد و میگوید که دزدی حرفه ای قصد سرقت داشته بی آنکه خیال کشتن ایزابل را داشته باشد، تصمیم گرفتم کاراگاهی خصوصی استخدام کنم و این مساله را او برایم گفت.
کیت متوجه شد که چهره ی لندی مثل لبو قرمز شده است. ظاهرا استیو ابوت هم متوجه شد چون مصرانه گفت:
- جیمی، آرام باش. اگر سکته کنی، از آن مریضهای تحمل ناپذیر میشوی.
جیمی نگاهی خشمگین به او انداخت. سپس رو به مونا کرد و گفت:
- دخترم هم همیشه همین را میگفت.
سپس بقیه ی قهوهاش را نوشید و گفت:
- خبر دارم که دختر شما تحت برنامه ی حفاظتی است. حتما برای هر دوی شما زجرآور است.
مونا به نشانه ی توافق سری تکان داد و گفت:
- بله، همین طور است.
- چطور با او تماس میگیرید؟
مونا گفت:
- هفته ای یک بار زنگ می زند. راستش دلیل تاخیرمان همین بود. وقتی جی و کیت به دنبال من آمدند، با او صحبت میکردم.
جیمی پرسید:
- شما نمی توانید به او زنگ بزنید؟
- ابدا. نمیدانم باید با کجا تماس بگیرم.