حرکت یکنواخت به سوی مرکز شهر می روند.
حالا که خیالش راحت شده بود، دستش را روی بازوی شوهرش گذاشت و سرش را به صندلی تکیه داد. مونا مثل همیشه بعد از گفتگو با لیسی، در شرف اشک ریختن بود.بعد از سوار شدن، گفته بود:
- در این مورد حرف نزنیم.
کیت پرسیده بود:
- مادر، اوضاع چطور است؟
مونا فارل لبخندی زورکی زده و گفته بود:
- حالم خوب است عزیزم.
- برای لیسی توضیح دادی که چرا امشب نتوانستم با او حرف بزنم؟
- به او گفتم باید به نیویورک برویم و تو قبل از رفتن میخواستی مطمئن شوی که بانی شامش را می خورد. او حتما این مساله را درک میکند.
جی پرسیده بود:
- به او گفتی امشب جیمی لندی را می بینیم؟
- بله.
- چه گفت؟
-او گفت... (مونا فارل مکث کرد تا نسنجیده حرف نزند چون لیسی هشدار داده بود نباید محل زندگی اش فاش شود. کیت و جی نمی دانستند مونا از این مسأله آگاه است. مونا در حالی که احساس ناراحتی می کرد، با حالتی محافظه کارانه حرفش را تمام کرد) او گفت که غافلگیر شد.
***
وقتی جیمی لندی میخواست سر میزی که در الکس پِلِیس برایشان در
حالا که خیالش راحت شده بود، دستش را روی بازوی شوهرش گذاشت و سرش را به صندلی تکیه داد. مونا مثل همیشه بعد از گفتگو با لیسی، در شرف اشک ریختن بود.بعد از سوار شدن، گفته بود:
- در این مورد حرف نزنیم.
کیت پرسیده بود:
- مادر، اوضاع چطور است؟
مونا فارل لبخندی زورکی زده و گفته بود:
- حالم خوب است عزیزم.
- برای لیسی توضیح دادی که چرا امشب نتوانستم با او حرف بزنم؟
- به او گفتم باید به نیویورک برویم و تو قبل از رفتن میخواستی مطمئن شوی که بانی شامش را می خورد. او حتما این مساله را درک میکند.
جی پرسیده بود:
- به او گفتی امشب جیمی لندی را می بینیم؟
- بله.
- چه گفت؟
-او گفت... (مونا فارل مکث کرد تا نسنجیده حرف نزند چون لیسی هشدار داده بود نباید محل زندگی اش فاش شود. کیت و جی نمی دانستند مونا از این مسأله آگاه است. مونا در حالی که احساس ناراحتی می کرد، با حالتی محافظه کارانه حرفش را تمام کرد) او گفت که غافلگیر شد.
***
وقتی جیمی لندی میخواست سر میزی که در الکس پِلِیس برایشان در